خدمات ما
مشاوره با متخخصین در زمینه های مختلف
همدلی در روانکاوی
«همدلی… بزرگترین سهم را در فهممان، از آنچه در دیگری با ایگوی ما بیگانه است، ایفا میکند.» فروید
راجر دوفرین [1]
بازگشت به فروید: بازخوانیِ مفهوم همدلی در روانکاوی کلاسیک
من بیش از یکبار دربارهٔ همدلی[2] سخن گفتهام، امّا اکنون میخواهم بار دیگر به آن بازگردم.
واژهٔ همدلی در آلمانی[3] را فیلسوف آلمانی، رابرت فیشِر[4] در رسالهٔ دکتری خود در سال ۱۸۷۲ ابداع کرد (در آن زمان، روانشناسی بخشی از فلسفه به شمار میرفت). پدر او، فریدریش تئودور فیشِر[5] (فیلسوف)، پیشتر از فعل همدلیکردن[6] به معنای « خود را در جای دیگری نهادن»، در متنی دربارهٔ زیباییشناختی هیجان استفاده کرده بود. رابرت فیشر، واژهٔ همدلی را با همان معنا ساخت. سپس تئودور لیپس[7] بنیانگذار مؤسسهٔ روانشناسی در دانشگاه مونیخ، واژهٔ Einfühlung را به کار گرفت و در بسط معنای آن کوشید. او آن را نخست مفهومی زیباییشناختی توصیف نمود، امّا افزود که باید به «مفهومی بنیادین در روانشناسی» نیز بدل گردد (۱۹۰۵). زیگموند فروید از اندیشهٔ لیپس الهام گرفت و این واژه را در معنای اصلیاش، در مواضع و نوشتههای گوناگون، به کار بست:
در «پروژهای برای روانشناسی علمی» (۱۸۸۵)، «لطیفهها و نسبت آنها با ناخودآگاه» (۱۹۰۵ب)، «هذیانها و رؤیاها در گرادیوای جنسی» (۱۹۰۵)، «دربارهٔ آغاز درمان» (۱۹۱۳)، «درسگفتارهای مقدماتی در روانکاوی» (۱۹۱۶)، «روانشناسی جمعی و تحلیل ایگو» (۱۹۲۱) و «طنز» (۱۹۲۷). پیش از ادامه دادن، بهتر است معنای این واژه را تعریف کنیم. برای یکبار هم که شده، با واژهای بسیار ساده روبهروییم که تنها یک تعریف دارد:
«توانایی قرار دادن خود در جای دیگری و احساس کردن آنچه او احساس مینماید.»

همدلی در روانکاوی تجربهای است صرفاً درونی و خاموش و برای تحلیلگر ضرورتی بنیادین دارد. همدلی، راوی بار یا انرژی عاطفی[8] در فرآیند همانندسازی[9] با دیگری است. در اینجا همچنین شایسته است واژهٔ «همدردی»[10] را نیز تعریف کنیم تا بتوان تفاوت این دو را دریافت.
مرز باریک میان همدلی و همدردی: نقدی روانکاوانه بر برداشتهای بیناذهنیگرایانه
همدردی عبارت است از: «احساس خودانگیختهٔ خیرخواهی نسبت به دیگری و تمایل به حمایت از او در هنگام تجربهٔ رنج»؛ این احساس را میتوان همچون واکنشی در برابر تجربهٔ مرگ یا مصیبت دیگری، با فرد رنجدیده، در میان گذاشت یا اگر دیگری در دسترس نباشد، آن را در درون خود نگاه داشت. پیشوند «em» در همدلی به معنای «درون» است و بر «در درون احساس کردن»، یا «قرار دادن خود در موقعیّت دیگری یا قرار دادن دیگری در موقعیّت خود» دلالت دارد. در مقابل، پیشوند «sym» در همدردی به معنای «با» است، و بر «با دیگری احساس کردن» دلالت دارد و به تجربهٔ اشتراکگذاری یا ارتباطی اشاره میکند. به بیان دیگر، همدلی عبارت است از درک احساسات مثبت یا منفی در خودِ ما؛ احساساتی که بیان نمیشوند امّا ما را قادر میسازند تا دیگری را بفهمیم و به او در خودفهمی یاری رسانیم؛ در حالیکه همدردی تجربهای است از احساساتی اساساً مثبت که به زبان آورده میشوند و هدفشان حمایت از دیگری است.
هاینتس کوهات[11] اهمیّت فراوانی برای همدلی در روانکاوی از سوی تحلیلگر قائل بود و این مفهوم را در ایالات متّحده رواج داد. من با بسیاری از جنبههای نظریهٔ او همدل نیستم؛ امّا باید اذعان دارم که وی همیشه واژهٔ همدلی را در معنای درست آن به کار میبرد؛ برای نمونه، بهروشنی نوشته بود که «بیطرفی»[12] بهمنزلهٔ نوعی گشودگی برای مشاهدهٔ جنبهای اساسی از همدلی در روانکاوی است. با این حال، شماری از نظریهپردازان بیناذهنی[13] از جمله برخی پیروان پیشین کوهات، این تمایز را برهم زدند؛ آنان واژه را تصاحب کردند و آن را نادرست به معنای همدردی، یا نوعی برابری میان تحلیلگر و آنالیزان، به کار بستند که از نظر ریشهشناسی و نظری، بیمعنا است.
وقتی میگویم «برخی»، آگاهم که اصطلاح «بیناذهنیگری آمریکایی»[14] حوزهای گسترده و ناهمگون را دربرمیگیرد: از آنان که به اندیشههای وینیکاتی نزدیکاند، تا کسانی که برای مفاهیمی چون ناخودآگاه[15]، نیروهای غریزی[16] سکشوالیته کودکانه[17]، مقاومتها[18] و بیطرفی تحلیلی[19] هیچ جایگاهی قائل نیستند و تنها به رابطهٔ میان دو ذهن یا دو فاعل[20] میپردازند. من اساساً به همین گروه اخیر اشاره دارم؛ کسانی که بهنوعی واپسرویِ پیشاتحلیلی[21] دچارند؛ چراکه تأکید را بر تبادل متقابل و اشتراک برابر میگذارند؛ نوعی مقاومت در برابر تحلیل، به معنای دقیق واژهای که فروید هنگام ابداع اصطلاح «روانکاوی»[22] مدِّنظر داشت. گرچه اینان آشکارا منتقد روانشناسی ایگو[23] بودند، در حقیقت روش و نظریههای فروید را نیز طرد کردند. آنان کوشیدند از اعتبار واژگان روانکاوانه بهرهگیرند تا نشان دهند که رویکردشان هنوز «روانکاوی» است، در حالیکه در واقع، بهنوعی رواندرمانی حمایتی[24] که اساساً با سطوح خودآگاه/نیمهخودآگاه سروکار داشت، مشغول بودند.
هاینتس کوهات چند هفته پیش از مرگ خود، بهشدّت از این میانذهنگرایان که خود را وارث او میخواندند؛ در صورتیکه در واقع سخنانش را تحریف کرده بودند، انتقاد نمود. استفادهٔ نادرست آنان از این واژه نباید ما را از کاربرد درست آن بازدارد، واژهای که بهترین ساختار و مناسبترین معنا را برای نامیدن حالت درونی، آشفتگی و تأثّر درونی ما، در شنیدن و همانندسازی[25] با آنالیزان روایت میکند. من بر این باورم که همدلی در روانکاوی به معنای اصیل، ریشهشناختی و فرویدی آن و بیهیچ تحریف، در هر تحلیل روانکاوانهای ضروری است؛ بهویژه در تحلیلهای دشوار، یا آنگاه که آنالیزان خاموش است.

از همدلی در روانکاوی تا انتقال متقابل، مفهوم گمشده در تحلیل
در اینجا به رابطهٔ میان همدلی و انتقال متقابل[26]، در معنای گستردهای که پائولا هایمان[27] پیشنهاد کرد میرسیم. او نخستین کسی بود که صراحتاً ابراز نمود:
«پاسخ هیجانی تحلیلگر به بیمار، در موقعیّت تحلیلی، یکی از مهمترین ابزارهای کار اوست. انتقال متقابلِ تحلیلگر، ابزاری برای کاوش ناخودآگاه بیمار است» (۱۹۵۰، ص. ۸۲).
هایمان واژهٔ همدلی را به کار نمیبرد، امّا همدلی در واقع همان توانایی شنیدن و دریافتنِ آن «پاسخ هیجانی»[28] در درون خویش است. تمایز میان «گوشدادن همدلانه» و «گوشدادن همدردانه» اهمیّت فراوان دارد. مهربانی با آنالیزان امری نیکوست، امّا گوش دادن همدلانه مستلزم آن است که تحلیلگر خود را بهسختی مهار کند تا مجال ظهورِ ناگفتههای آنالیزان فراهم گردد؛ ناگفتههایی که از آنجا ناگفته ماندهاند کهآنالیزان نمیداند چه چیزی را سرکوب[29] کرده است.
گاه، ابراز همدردی با آنالیزان میتواند مناسب باشد؛ مثلاً هنگام مرگ عزیزان یا رویدادهای دردناک دیگر. امّا باید مراقب بود که چنین ابرازهایی به حداقل برسند و ماهیّت «همدردانهٔ»[30] مداخله بهروشنی شناخته شود.
همدلی یا همحسی؟ بررسی ریشهشناختی و بالینیِ یک سوءتفاهم مفهومی در روانکاوی معاصر
در دوران کارآموزیام در ایالات متّحده و فرانسه -از میانهٔ دههٔ ۱۹۵۰ تا میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰- هیچیک از اساتیدم یا تحلیلگرانی که با آنان برخورد داشتم، به مفهوم همدلی، اشاره نکردند. به داوطلبانِ آموزشِ تحلیل بهشدت توصیه میشد که آثار ملانی کلاین[31] و پیروانش را نخوانند؛ زیرا «گمراه» تلقّی میشدند؛ شاندور فرنتسی[32] را دیوانه میدانستند، ژاک لاکان[33] را گوسفند سیاهی طردشده از انجمن بینالمللی روانکاوی و هاینتس کوهات را بدعتگذار میخواندند. هدف از این طرز اندیشه، محافظت از ما در چارچوبی که «روانکاوی راستکیش فرویدی» شمرده میشد، و جلوگیری از انحرافمان بود.
تأکید آموزش بر برتریِ انتقال، اولویّت عقدهٔ ادیپ[34]، تحلیلِ رؤیاها و فانتزیها و تداعیهایشان، هوشیاری نسبت به انتقالِ متقابل به معنای محدودِ آن (یعنی مقاومت تحلیلگر در برابر ادراک انتقالِ آنالیزان)، بیطرفی تحلیلگر و از همه مهمتر، بر تعبیرهای «درست»[35] بود. این شیوه، برای تحلیلشوندگان نوروتیک[36] مناسب به نظر میرسید.
اما پس از بازگشت به کانادا، در همان سالهای آغازینِ کار بالینیام، به تحلیلِ موارد دشوارتری پرداختم -بیمارانی که از افسردگیهای اگزیستانسیال[37]، ساختارهای نارسیسیستیک[38] وضعیّتهای مرزی[39] رنج میبردند-. بهزودی دریافتم که تعبیرهای من بهتنهایی کافی نیستند.
بهیاد دارم روزی در جلسهٔ پرتنشِ یکی از مراجعانم که در طول چندین سال، تقریباً هر روز مرا دشنام میداد -بیش از هر شخص دیگری، در تمام دوران حرفهام- ناگهان چند جمله گفتم که از پیش قصدش را نداشتم؛ سخنانی که ناخواسته خشمم[40] را آشکار کرد، امّا در همان حال تلاشم برای یاریرساندن به او را نیز نشان میداد. ابتدا گمان بردم مرتکب اشتباهی سنگین شدهام، امّا با شگفتی شاهد آن بودم که تقریباً بیدرنگ مسیر تحلیلاش دگرگون گشت و جهتی مثبت یافت. درک کردم که تا پیش از آن، او همواره میپنداشته است که سخنان من فقط فرمولهاییاند آموخته از کتابها؛ امّا از آن پس دریافته است که من «رنجیدهام» و در عین حال، در آنچه او احساس میکرده «واقعاً سهیم بودهام و درک کردهام» و کلامم اصیل است (دوفرین، ۱۹۹۲).

رویارویی همدلی در روانکاوی با بنبست تحلیلی
همچنین هرگز آنالیزان دیگری را که از بازماندگان هولوکاست[41] بود فراموش نمیکنم. او در طول هفت سال نخست تحلیل، همهٔ مداخلات مرا رد میکرد؛ خوانندهای سیریناپذیر بود و اغلب مرا به خاطر «تعبیرهای فرویدیِ عالی»ام تحسین مینمود؛ امّا بیدرنگ میافزود که هیچ پژواکی را در او برنمیانگیزد. مدّتی طولانی دچار نوعی ناراحتی مبهم بودم و درنمییافتم، گاه از سرانجام تحلیل دچار نومیدی میشدم و حتّی در درستیِ تحلیلم برای او مردّد میگشتم.
در واقع اکنون درمییابم که آن زمان، همدلی کرده بودم. درست هنگامیکه میکوشیدم، آنچه هولوکاست[42] در او برانگیخته بود را در درون خود بازنمایی کنم؛ و بهاینترتیب درک کنم، ناتوانیای که او ناخودآگاهانه مرا ناچار به تجربهاش میکرد، پژواک[43] همان درماندگیای بود که وی در جایگاه کودکی خردسال، پس از بازداشت والدینش بهدست گشتاپو احساس کرده بود؛ بهموجب منع رسمی خانوادهٔ سرپرستش در ارتباط با ابراز اندوه بیحدوحصر او از این درماندگی بهشدّت تشدید یافته بود.
پس از سالها تحلیل، هنگامیکه تصمیم به ترک درمان گرفت، افسردگی شدیدی در او بروز پیدا کرد که با نشانگان نگرانکنندهٔ روانتنی[44] همراه بود. سپس پذیرفت که نسبتبه من، وابستهتر از آن است که خود خواهان پذیرش آن بود. خاطرات دوران پیش از بازداشت والدینش را که بیش از سی سال از ذهنش طرد کرده بود، با هیجان فراوانی به یاد آورد. دریافت که آنچه من دربارهٔ کودکِ درونِ او احساس و ابراز کرده بودم -کودکی که هنوز در وجودش حضور داشت- حامل حقیقتی سنگین و واقعی است. مرحلهای تازه از تحلیل آغاز گشت. هرچه میگذشت، بیشتر درک میکردم که کلمات بهتنهایی کافی نیستند (دوفرین، ۱۹۹۶، ۲۰۱۴، ۲۰۱۸).
در پی این واقعه، به خوانشی گسترده در بابِ مفهوم انتقال متقابل[45]، همانندسازی با آنالیزان، و همدلی، در آثار همکاران گوناگون پرداختم: بولونینی (۲۰۰۴)، کالیاندرو (۲۰۰۴)،دنیس (۲۰۰۶)، فرنتسی (۲۰۰۸)، گرینسون (۱۹۶۰)، هایمان (۱۹۵۰)، کیرشنر (۲۰۰۴، ۲۰۰۹)، کوهات (۱۹۵۹، ۱۹۸۲، ۱۹۸۴)، لیپس (۱۹۰۵)، مکدوگال (۱۹۷۸)، اورنشتاین (۲۰۱۱)، پیگمن (۱۹۹۵)، پونتالیس (۱۹۸۸)، شوابر (۱۹۸۱)، تسیه (۲۰۰۴)، اورتوبِی (۲۰۰۴)، ویدلُشر (۱۹۹۹، ۲۰۰۴)، وینیکات (۱۹۴۹) و … .
نام این نویسندگان را آوردهام تا مرجع و راهنمای کسانی باشد که مایلند درک عمیقتری از ماهیّت این مفهوم بنیادین بیابند. برخی از آنان نمونههای بالینی روشنی عرضه داشتهاند، برخی دیگر بر مفهوم انتقال متقابل و گروهی نیز بر همانندسازی با آنالیزان تأکید دارند. من با اهمیّت همهٔ این مفاهیم موافقم، امّا در ارتباط با سایرین، بر این باورم که تنها واژهٔ همدلی است که میتواند بُعد هیجانیِ درونی و ذاتی آنها را بهدرستی بیان کند.

همدلی در روانکاوی شرطِ بنیادین مداخلهای است که با ظرافت روانی[46] همراه باشد؛ همانگونه که فرنتسی توصیف مینماید:
در نهایت، اینکه آیا باید، و چه هنگام باید، حقیقتی معیّن را به بیمار گفت، چه قالبی باید آن را عرضه کرد؛ چه هنگام باید سکوت کرد و منتظر تداعیهای بیشتر ماند؛ و برعکس، در چه نقطهای ادامهٔ سکوت صرفاً باعث رنج بیهودهٔ بیمار خواهد شد؛ مسئلهای است که از ظرافتِ روانیِ تحلیلگر نشأت میگیرد (فرنتسی، ۱۹۲۹، ص.۸۹).
تحلیلگر نباید همدلی را در قالب واژهها بیان نماید. لازم است آنالیزان آن را از خلال زمانبندی[47]، لحن[48] و بافت[49] مداخلات و سکوتها، نحوهٔ دریافت خود، حرکات، صداها و حضورمان، احساس کند. آنالیزان باید همدلی را در اصالتِ گوشسپردن ما، در همانندسازی ما با خود و در کلاممان دریابد.
هر آنالیزانی، شیوهٔ خاص خود برای «آزمودنِ»[50] تحلیلگر را تدارک میبیند تا زمانیکه مطمئن گردد، ما واقعاً آنچه را که او تجربه مینماید، احساس کردهایم و از آن تأثیر پذیرفتهایم. برخی از آنان گویی پیش از آنکه بتوانند مطمئن شوند که واقعاً فهمیده و بازشناخته و در یگانگیشان پذیرفته شدهاند، نیاز دارند «تکّهای از گوشتِ ما»[51] را بهعنوان تضمینی از اعتمادپذیریِ ما دریافت نمایند. نقش ما بهعنوان تحلیلگر، افشای[52] خود نیست؛ بلکه ماندن در مقام ناظری بیطرف است که احساسات و اندیشههای خود را بازمینگرد تا آنها را فهمیده و سرانجام، درست هنگامیکه آنالیزان آمادگی دارد، تعبیر کند.
همدلی، نه روش و نه نگرشی است که تحلیلگر بتواند آن را بهطور ارادی برگزینَد؛ بلکه هیجانی است، آگاهانه[53] یا پیشآگاهانه[54] که خودبهخود در خلال جلسه پدید میآید. این حالت با بیطرفی تعارضی ندارد؛ برعکس، بیطرفی به معنای خویشتنداری، سکوت دربارهٔ خود، تعلیق داوری، بیآنکه سردی یا اقتدارگرایی در آن باشد، شرطی است برای آنکه تداعیهای آزاد آنالیزان مختل نگردد و تحلیلگر بتواند با گشودگی تمام به گفتار و هیجاناتی که از او برمیخیزند، گوش سپارد، حتّی اگر این هیجانات غیرمنتظره باشند.
وظیفهٔ ما آن است که این احساسات را به آگاهی برسانیم و آنها را با تعارضات درونی آنالیزان پیوند دهیم. بیطرفی، با حداقلِ دخالتِ شخصیِ تحلیلگر، آشکار گشتن ناخودآگاه و دسترسی به جنبههای سرکوبشدهٔ جنسی و پرخاشگرانهٔ کودکانه را تسهیل میکند.
در مداخلات محدودمان، نقش ما صورتبندی حقیقتی نهایی، مطابق با نظریههای روانکاوی نیست؛ بلکه یاری رساندن به آنالیزان در اکتشاف شخصیاش برای ریشههای تعارضات درونی است. از این منظر، همدلی ما را قادر میسازد تا تعبیرهای خود را نهتنها بر بازنماییها[55]؛ بلکه بر انرژی عاطفی ایشان متمرکز کنیم؛ و بدینسان، آنالیزان احساس خواهد کرد که عمیقتر فهمیده شده است.
بسیاری از نویسندگان از همدلی چنان سخن میرانند که گویی تنها به انتقال متقابل مثبت مربوط است و آن را در برابر انتقال متقابل منفی قرار میدهند. این تمایز، به سردرگمی میان همدلی و همدردی دامن میزند. همدلی در معنای اصیل و فرویدیِ خود، به معنای آمادگیِ تحلیلگر برای تجربهٔ حسّیِ همهٔ احساساتِ آنالیزان، از عشق و مهربانی گرفته تا اندوه و خودتحقیری، هراس و آشفتگی، خشم و نفرت است (وینیکات، ۱۹۴۹).
بهصورت استعاری، میتوان همدلی را پژواک یا بازخوانی[56] تحلیلگر در برابر عواطف تحلیلجو دانست که این عواطف هرچه که باشند، خواه بهصورت کلامی و خواه بهصورت غیرکلامی انتقال مییابند.

همدلی حاصل انتقالِ شفافِ ناخودآگاه، از آنالیزان به تحلیلگر نیست؛ بلکه ما باید در مواجهه با احساسات خود در جلسه، همواره نگرشی انتقادی نسبت به خویش را حفظ نماییم و بپرسیم آیا این احساسات و بازنماییهایی که برانگیختهگشتهاند، صرفاً از تحلیلجو سرچشمه دارند یا ممکن است تا چه اندازه از مسائل شخصیِ خودِ ما برخاسته باشند.
ما میتوانیم درک نماییم که عموم مردم و رسانهها اغلب همدلی و همدردی را در پیِ دو در ریشهٔ زبانی «pathy» مشترک و آوای نسبتاً مشابهی که دارند با یکدیگر خلط میکنند. چرا؟ زیرا آنان نمیدانند و نمیتوانند بدانند که در واقع هنگامی که از همدلی سخن میگویند، آن را به معنای همدردی به کار بستهاند که معنایی نادرست از ارمغان برخی نظریهپردازان میانذهنگرا میباشد. ما میتوانیم این گروه را بهدرستی بهخاطر کاربرد غلط و سوءاستفادهآمیزشان از این اصطلاح مورد انتقاد قرار دهیم.
شایسته خواهد بود که، برای پرهیز از هرگونه سردرگمی، روانکاوان بکوشند تا بهدقّت دریابند که واژهٔ همدلی در روانکاوی دقیقاً به چه معنایی دلالت دارد و هرگونه انحراف از معنای اصلی آن را مسود نمایند و آن را تنها در معنای نخستین، ریشهشناختی و فرویدیِ خویش بهکار برند؛ یعنی در معنایی که به نقش بنیادین و اجتنابناپذیر همدلی در روانکاوی، در کار تحلیلی اشاره دارد.
منابع
بولونینی، س.۲۰۰۴. همدلی روانکاوانه. انتشارات تداعی آزاد
کالیاندرو، س. (۲۰۰۴). «همدلی و زیباشناسی: بازگشت به خاستگاههای زیباشناختی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۷۹۱-۸۰۰.
دنی، پ. (۲۰۰۶). «انتقال متقابلِ گریزناپذیر». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۰(۲)، ۳۳۱-۳۵۰.
دوفرین، ر. (۱۹۹۲). «بانوی بارانی و دکمهٔ کوچک: نقطهٔ عطف یک تحلیل-تأملاتی دربارهٔ میل، گوشسپردن، طنین و زایش تفسیر دگرگونساز»، ۱۲(۲)، ۳۱۴-۳۶۷.
دوفرین، ر. (۱۹۹۶). «گوش سپردن به نارسیس: آنگاه که واژهها کافی نیستند». مجلهٔ بینالمللی روانکاوی، ۷۷(۳)، ۴۹۷-۵۰۸.
دوفرین، ر. (۲۰۱۴). «تروما و اعتماد بنیادین: امر واقعی، امر آغازین و امرِ ناپشت-مشاهدات بالینی». مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۴(۱)، ۱۹-۲۳.
دوفرین، ر. (۲۰۱۸). «ناگفتههای نارسیس: چگونه آن را بشنویم و تفسیر کنیم؟» مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۶(۲)، ۲۰۱-۲۲۱.
فرنتسی، ش. (۱۹۲۸). «نامهٔ فرنتسی به فروید، ۱۵ ژانویهٔ ۱۹۲۸». در مکاتبات فروید و فرنتسی. انتشارات دانشگاه هاروارد.
فرنتسی، ش. (۱۹۲۹). «انعطافپذیریِ فن روانکاوی». در مشارکتهای نهایی در مسائل و روشهای روانکاوی (صص ۸۷-۱۰۱). انتشارات کارناک.
فروید، ز. (۱۸۹۵). پروژهای برای روانشناسی علمی. در مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱، صص ۲۸۱-۳۹۷).
فروید، ز. (۱۹۰۵الف). توهمها و رؤیاها در «گرادیوا»ی ینسن. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۹، صص ۱-۹۵).
فروید، ز. (۱۹۰۵ب). لطیفهها و نسبت آنها با ناهشیار. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۸، صص ۱-۲۳۶).
فروید، ز. (۱۹۱۳). آغاز درمان. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۲، صص ۱۲۲-۱۴۴).
فروید، ز. (۱۹۱۶-۱۹۱۷). درسهای مقدماتی در روانکاوی. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلدهای ۱۵-۱۶).
فروید، ز. (۱۹۲۱). روانشناسی جمعی و تحلیل ایگو. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۸، صص ۶۵-۱۴۳).
فروید، ز. (۱۹۲۷). طنز. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۲۱، صص ۱۵۹-۱۶۶).
گرینسون، ر. (۱۹۶۰). «همدلی و فراز و نشیبهای آن». مجلهٔ بینالمللی روانکاوی، ۴۱، ۴۱۸-۴۲۴.
هایمان، پ. (۱۹۵۰). «دربارهٔ انتقال متقابل». مجلهٔ بینالمللی روانکاوی، ۳۱، ۸۱-۸۴.
کیرشنر، ل. (۲۰۰۴). «کوهات و علمِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۸۰۱-۸۰۹.
کیرشنر، ل. (۲۰۰۹). «مفهوم میانذهنیت در روانکاوی آمریکایی: تاریخ و گرایشهای کنونی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۳(۳)، ۵۱۹-۵۳۴.
کوهات، ه. (۱۹۵۹). «دروننگری، همدلی و روانکاوی». مجلهٔ انجمن روانکاوان آمریکایی، ۷، ۴۵۹-۴۸۳.
کوهات، ه. (۱۹۸۲). «دروننگری، همدلی و نیمدایرهٔ سلامت روان». مجلهٔ بینالمللی روانکاوی، ۶۳، ۳۹۵-۴۰۷.
کوهات، ه. (۱۹۸۴). «تحلیل چگونه درمان میکند؟». انتشارات دانشگاه شیکاگو.
لیپس، ت. (۱۹۰۵). «شناختِ ایگوهای دیگر». در سالنامهٔ نوین پدیدارشناسی و فلسفهٔ پدیدارشناختی. انتشارات روتلج، ۲۰۱۸.
مکدوگال، ج. (۱۹۷۸). «انتقال متقابل و ارتباط بدوی». در درخواستی برای مقداری از ناهنجاری. انتشارات روتلج، ۱۹۹۳.
اورنشتاین، پ. (۲۰۱۱). «محوریتِ همدلی در روانکاوی». ۳۱، ۴۳۷-۴۴۷.
پیگمن، ج. (۱۹۹۵). «فروید و تاریخ همدلی». مجلهٔ بینالمللی روانکاوی، ۷۶، ۲۳۷-۲۵۶.
پونتالیس، ژ.-ب. (۱۹۸۸). گمکردنِ نگاه. انتشارات گالیمار.
شوابر، ا. (۱۹۸۱). «همدلی، شیوهای از گوشسپردنِ روانکاوانه». ۱(۳)، ۳۵۷-۳۹۲.
تسیه، ه. (۲۰۰۴). «همدلی و میانذهنیت: مواضعی از مکتب میانذهنگرای آمریکایی در روانکاوی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۳۱-۸۵۱.
اورتوبه، ل. دُ. (۲۰۰۴). «فروید و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۶۳-۸۷۳.
ویدلوشر، د. (۱۹۹۹). «عاطفه و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی،۱۷۳-۱۸۶.
ویدلوشر، د. (۲۰۰۴). «کالبدشکافیِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۹۸۱-۹۹۰.
وینیکات، د. و. (۱۹۴۹). «نفرت در انتقال متقابل». مجلهٔ بینالمللی روانکاوی، ۶۹-۷۴.
Empathy in Psychoanalysis
Roger Dufresne
[1] Roger Dufresne
[2] Empathy
[3] Einfühlung
[4] Robert Vischer
[5] Friedrich Theodor Vischer
[6] Einfühlen
[7] Theodor Lipps
[8] affective charge
[9] Identification
[10] Sympathy
[11] Heinz Kohut
[12] Neutrality
[13] Intersubjectivists
[14] American intersubjectivism
[15] Unconscious
[16] Drives
[17] infantile sexuality
[18] Resistances
[19] analytic neutrality
[20] subjectivities
[21] pre-analytic regression
[22] Psychoanalysis
[23] ego psychology
[24] supportive psychotherapy
[25] Identification
[26] Countertransference
[27] Paula Heimann
[28] emotional response
[29] Repressed
[30] Sympathetic
[31] Melanie Klein
[32] Sándor Ferenczi
[33] Jacques Lacan
[34] Oedipus complex
[35] correct interpretations
[36] Neurotic
[37] existential depressions
[38] narcissistic characters
[39] Borderlines
[40] Exasperation
[41] Holocaust
[42] Shoah
[43] Echo
[44] Psychosomatic
[45] Countertransference
[46] psychological tact
[47] Timing
[48] Tone
[49] Context
[50] Testing
[51] a pound of our flesh
[52] Disclose
[53] Conscious
[54] Precocious
[55] Representations
[56] Resonance
بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدنی مادر و کودک
بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدن مادر و کودک، عاطفه و رابطه نخستین
پیکره مادرانگی صرفا یک واقعیت زیستی نیست؛ بلکه نخستین بستر روانی است که «خود» کودک در آن شکل میگیرد. پیش از هر سازمان نمادین،بدن مادر و عاطفه او همچون محیطی نگهدارنده عمل می کند که در آن تداوم وجود ، تجربه پذیر می شود. نوزادی که هنوز فاقد انسجام ایگو است، خویشتن را نه در بازنمایی های شناختی ،بلکه در تجربه زنده تماس، ریتم، نگاه و تحمل عاطفی مادر مییابد؛
در این معنا، تولد روان یک لحظه ناگهانی نیست، بلکه فرایندی تدریجی است که در دل رابطه نخستین و از خلال تجربه بدنی و زیسته مادرانه شکل میگیرد.
این مقاله میکوشد نشان دهد چگونه تجربه بدنی و عاطفی مادر و کودک میتواند یا به سازمانیابی «خود» بینجامد یا زمینهساز گسست و تروما شود.
مادرانگی به مثابه محیط نگه دارنده
از منظر کلاین[1] (1952)، تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، بدنی و پیشنمادین است و در بستر رابطه با ابژه نخستین سازمان مییابد. آنچه نوزاد درونی میکند، نه مادر بهمثابه فردی واقعی، بلکه کیفیت تجربه عاطفی تماس با بدن مادر است؛ تجربهای که از خلال تغذیه، تماس بدنی، تنش یا آرامش بدن مادر منتقل میشود. این تجربههای بدنی–عاطفی، ماده خام شکلگیری ابژههای درونی و هسته اولیه خود را فراهم میکنند.
اگر مادر بتواند اضطرابهای اولیه نوزاد را تحمل کند، امکان گذار از اضطرابهای فروپاشنده به سازمانیافتگی روانی پدید میآید؛ اما در صورت غلبه اضطراب یا ناتوانی مادر در تحمل هیجان، کودک ناگزیر به دفاعهای اولیه متوسل میشود و خود در حول تجربه تهدید و گسست سازمان مییابد.

بیون[2] (1959، 1962) این فرایند را در سطح کارکردی دقیقتر صورتبندی میکند. از نظر او، تجربه بدنی–هیجانی خام نوزاد تنها زمانی میتواند به فکر و معنا بدل شود که در روان مادر تحمل و دگرگون گردد. شکست مادر در این کارکرد، به حمله به پیوند میان حس، عاطفه و فکر میانجامد؛ وضعیتی که در آن تجربه نه اندیشیده میشود و نه نمادین، بلکه بهصورت تنش بدنی، اضطراب بینام یا گسست رابطهای باقی میماند. در این معنا، بدن مادر بهمثابه محیط نگهدارنده، نقشی تعیینکننده در سرنوشت تجربه اولیه دارد: یا به بستری برای پیوند، تفکر و تداوم خود بدل میشود، یا در صورت اختلال ،زمینهساز تروما و فروپاشی پیوندهای اولیه. بارداری و زایمان، از این منظر، میتوانند صحنه بازسازماندهی این ظرفیت یا بالعکس، بازاجرای گسستهای حلنشده پیشین باشند.
تجربه بدن مادر و کودک به مثابه عامل تحول روانی
زایمان، بهعنوان نخستین مواجهه «چشم در چشم» و «پوست به پوست» مادر و نوزاد، صحنه شکلگیری الگوهای همزمانی رفتاری و عاطفی است. وینیکات[3] (1960) این لحظه آغازین را، نه یک وضعیت ایستا، بلکه بخشی از فرآیند رابطه ای پویا می داند که در آن نوزاد، در بستر حضور بدنی و عاطفی مادر، نخستین تجربههای تداوم وجود و تنظیم برانگیختگی را میآزماید. آنچه بعدها بهعنوان «پیوند»[4] نامگذاری میشود، در این نگاه، حاصل کیفیت تماس بدنی، نگاه، ریتم و تحمل عاطفی مادر است؛ تجربهای که بنیان سازگاری نوزاد با جهان و اتصال عاطفی مادر به فرزندش را فراهم میسازد.
این مواجهه اولیه، توجه ما را به منابعی جلب میکند که در نخستین ملاقات مادر و نوزاد فعال میشوند؛ منابعی که میتوانند نهتنها سازمان روانی نوزاد، بلکه سازمان روانی پیشین مادر را نیز دگرگون سازند. وینیکات (1960) نشان میدهد که تجربه زایمان و تماس اولیه میتواند ظرفیت مادر برای دربرگرفتن، تنظیم و پاسخدهی را تقویت یا تضعیف کند.
از این منظر، اگرچه شناسایی مادر با مادرِ خود اهمیت دارد، اما تجربه زیستهٔ بدنی در بارداری و زایمان میتواند این شناساییها پیشین را متحول کرده و شیوه مراقبت و حضور مادرانه را بازسازمان دهد.بنابراین، شرایط فیزیکی و عاطفی حاکم بر لحظه تولد و تماس اولیه، تنها یک رویداد زیستی نیستند، بلکه تجربه ای روان تنی و شکلدهندهاند؛ تجربهای که میتواند هم در مسیر تحول نوزاد و هم در مسیر روانی مادر، نقطهعطفی تعیینکننده پدید آورد.
از لذت بدنی تا پیوند عاطفی مادر و کودک
دیدگاه مارگارت هیلفریدینگ[5]، نخستین زن عضو انجمن روانکاوی وین، نقطه عطفی در فهم رابطه مادر و نوزاد به شمار میآید. او تأکید میکند که عشق مادرانه امری ذاتی نیست، بلکه از امکان تجربه لذت جنسی و بدنی در بارداری و زایمان برمیخیزد.
اُکسیتوسین، که با الگوی آزادسازی ضربانی عمل میکند، موجی عاطفی را همزمان با تماس فیزیکی ایجاد میسازد. این هورمون تنها در فضای گرم، صمیمی و بدون مزاحمت—از جمله در غیاب مداخلات دارویی یا جدایی مادر و نوزاد—بهطور کامل فعال میشود. اوج لذت ناشی از آن در نخستین ساعت پس از تولد، از نظر شدت و ترکیب شیمیایی با تجربه ارگاسم قابل مقایسه است. این فرآیند نهتنها حافظه تجربیات لذتبخش را تقویت میکند، بلکه توانایی تشخیص خطر و اجتناب از آن را نیز بهبود میبخشد؛ سازوکاری که هم برای بقاء و هم برای تنظیم عاطفی اهمیت بنیادین دارد.
اما ورود پزشکی مداخلهگر به فرآیند زایمان—از جمله سزارین، بیحسی اپیدورال و تجویز دارو—این چارچوب لذتبنیاد را مختل میکند. رافائل-لِف نشان میدهد که هرچند فناوری به بهبود شرایط زیستی انجامیده، اما در جهان روانی زن نوعی «گسست درونی میان سکسوالیته و مادری» ایجاد کرده است. سازمان جهانی بهداشت این وضعیت را «خشونت زایمانی» مینامد: تصاحب بدن زن و فرآیندهای تولیدمثلیاش توسط نظامهای پزشکی، همراه با بیتوجهی به تجربه ذهنی و بدنی او.
چنین شرایطی میتواند تجربه زایمان را به رخدادی بالقوه آسیبزا برای مادر و نوزاد بدل کند. وینیکات (۱۹۴۹) بر این نکته تأکید دارد که کیفیت شرایط زایمان و محیط حمایتی پیرامون مادر تأثیری مستقیم بر سازمانیابی روانی کودک دارد. امروزه نیز پژوهشهای گستردهای به اختلال استرس پس از سانحه مرتبط با زایمان پرداختهاند که پیامدهای آن میتواند بر رابطه اولیه مادر–نوزاد سایه بیفکند.
بنابراین، روانکاوی معاصر ناگزیر است نقش لذت بدنی مادر را—ورای خوانشهای فرویدمحورِ نارسیستی یا فالوسمحور—بازتعریف کند و آن را در چارچوبی گستردهتر از شرایط اجتماعی، فرهنگی و پزشکیِ امکانپذیرکننده تجربه مادری قرار دهد. توجه دوباره به لذت، بهعنوان بنیانی زیستی–عاطفی برای پیوند، میتواند مسیرهای جدیدی برای فهم و بهبود را مادر–نوزاد و پیشگیری از تروماهای بیننسلی بگشاید.
افسردگی پس از زایمان یا PTSD ناشناخته
رشد افسردگی پس از زایمان نشان میدهد که رویکرد روانکاوی کلاسیک، که آن را صرفا نتیجه تعارضهای درونی مادر میدانست، دیگر توضیحدهنده کافی نیست. تحلیل این پدیده مستلزم درنظرگرفتن شرایط عینی زایمان، محیط اجتماعی–فرهنگی و تجربه بدنی مادر است.
زایمان مدرن با مداخلات تهاجمی، جدایی مادر و نوزاد و نادیدهگرفتن تمامیت بدن زن، میتواند خود به یک رویداد آسیبزا تبدیل شود. این تجربه قادر است حافظههای بدنی تروماهای گذشته—به ویژه سوءاستفاده جنسی کودکی—را فعال کرده و به PTSD پس از زایمان بینجامد؛ پدیدهای که مطالعات متعدد بر شیوع آن تأکید میکنند.
تروما تأثیرات زنجیرهواری بر رابطه اولیه دارد: نوزاد ممکن است دچار ضعف عضلانی و دشواری مکیدن شود، و مادر آسیبدیده نیز در تفسیر نشانههای نوزاد دچار خطا گردد. دشواری در تغذیه با شیر مادر یکی از نشانههای شاخص چنین تروماهایی است.
بارداری و زایمان، مستلزم بازفعالسازی تجربیات بدنی زن است. در زنان با سابقه سوءاستفاده، این بازفعالسازی میتواند به بازاجرای تروما منجر شود—از معاینه واژینال تا حتی لذت جسمانی ناشی از شیردهی.
بااینحال، دوره پس از زایمان میتواند به بستری برای شفا تبدیل شود، اگر مراقبت شفقتمحور، محیط امن و فرآیند توانمندسازی مادر فراهم شود. 
هسته سازماندهنده روان کودک: تجربه بدنی–هیجانی بهمثابه زیربنا
رشد روانی کودک نه بر پایه فرایندهای درونفردی مستقل، بلکه در دل رابطه اولیه مادر–کودک و تحت تاثیر هیجانهای مسلط، الگوهای فرافکنی و کیفیت تنظیم عاطفی مادر شکل میگیرد. هسته سازماندهنده روان کودک از دل تجربههای تکرارشونده بدنی–هیجانی ساخته میشود؛ تجربههایی که پیش از ظهور زبان و نماد، بهصورت بازنماییهای حسی–بدنی در حافظه ضمنی ذخیره میشوند.
از نظر وینیکات، پیش از آنکه کودک صاحب «خود»[6] باشد، در معرض خطر فروپاشی است؛ و تنها تجربه مکرر نگهداری هیجانی توسط مادر میتواند حس تداوم وجود را در او تثبیت کند. تکرار تجربههای تنظیمشده هیجانی به کودک امکان میدهد هیجان شدید را بدون گسست تجربه کند و بهتدریج انسجام روانتنی لازم برای شکلگیری خود منسجم فراهم آید.
نقش عاطفه مادر: از هسته هیجانی تا فیلمنامههای رابطهای
از منظر روانکاوی، عاطفه نخستین مادهای است که تجربه رابطه را صورتبندی میکند. کلاین (1952) نشان میدهد که تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، بهواسطه کیفیت عاطفه غالب در رابطه با مادر، ساخت مییابد و در قالب ابژههای درونی پایدار میشود. این ابژهها نه بر اساس وقایع عینی، بلکه بر پایه شدت، ناپایداری یا تحملپذیری هیجانها شکل میگیرند و بهتدریج به هستهای تبدیل میشوند که تجربه کودک از خود و دیگری را سازمان میدهد. به این ترتیب، روابط بعدی نه صرفا تکرار گذشته، بلکه بازنمایی همان سازمان هیجانی اولیهاند که در بسترهای تازه دوباره فعال میشوند.
بیون (1962) این سازمانیابی را در سطح فرایندهای روانی توضیح میدهد و بر این نکته تاکید میکند که هیجان تنها زمانی میتواند درونی و قابل اندیشیدن شود که امکان دگرگونی روانی بیابد. در غیر این صورت، تجربه هیجانی بهجای ادغام، در قالب الگوهای ناپایدار رابطهای باقی میماند.
بیون (1959) این وضعیت را بهمثابه گسست در پیوند میان تجربه، معنا و رابطه توصیف میکند؛ گسستی که پیامد آن، شکلگیری فیلمنامههای رابطهای تکرارشونده است. در چنین فیلمنامههایی، فرد ناخواسته در موقعیتهایی قرار میگیرد که یا بار هیجانی دیگری را بر دوش میکشد، یا برای رهایی از فشار آن، به دفاعهایی چون کنترل، شرم، خاموشی عاطفی یا پرخاشگری متوسل میشود. بدینسان، عاطفه اولیه نهتنها محتوای رابطه، بلکه منطق درونی روابط بعدی را رقم میزند.
فرافکنی، درونفکنی و همانندسازی فرافکنانه در شکلگیری «خود»
ملانی کلاین نشان میدهد که فرافکنی و درونفکنی از همان آغاز زندگی فعالاند. آنچه کودک درونی میکند مادر واقعی نیست، بلکه تجربه هیجانی مادر است. اگر این تجربه آکنده از هیجانهای منفی و تنظیمنشده باشد، هسته روانی کودک حول احساس «بد بودن»، «طردشدنی بودن» یا «خطرناک بودن احساس» شکل میگیرد.
در چهارچوب همانندسازی فرافکنانه، کودک صرفا گیرنده منفعل هیجانهای مادر نیست، بلکه ناخواسته به نقش حامل و مجری هیجانهای ماوا نگرفته مادر رانده میشود. در چنین وضعیتی، خود در حال شکلگیری بر اساس این نقش تحمیلی سازمان مییابد، نه بر اساس تجربه بدنی–هیجانی اصیل کودک.

ناکامی در آینهبودگی: پیدایش خود کاذب و دفاعهای اولیه
هر شکل از دانستن و تجربهکردن مستلزم نیروگذاری روانی (کاتکسیس) است و این نیرو در آغاز حیات از سوی دیگری مهم—بهویژه مادر—میآید. بدون حضور یک «دیگری نگهدارنده»، کودک امکان سازماندهی یک خود منسجم را ندارد.
اگر مادر نتواند نقش آینه روانی را ایفا کند—یعنی هیجان کودک را ببیند، تحمل کند و با انعکاسی قابل پیشبینی بازگرداند—کودک دچار شکست در یکپارچگی روانی میشود. پیامد این شکست، تجربههایی شبهفروپاشی است که در بزرگسالی بهصورت اضطرابهای پنهان، گسست هیجانی یا سازمانیافتگیهای دفاعی شدید تداوم مییابد. در این حالت، کودک برای بقا به ساختن «خود کاذب» تن میدهد؛ خودی که با نیازهای مادر هماهنگ است، نه با تجربه اصیل خویش.
مدل بیون: ظرف–مظروف[7] و سرنوشت هیجانهای پردازشنشده
طبق نظر بیون، هیجانهای اولیه نوزاد اگر توسط مادر تحمل و رمزگذاری نشوند، بهصورت عناصر بتای خام و ناتوان از اندیشیدن باقی میمانند. مادر بهاندازهکافیخوب این عناصر را در روان خود نگاه میدارد، معنا میکند و آنها را به شکل عناصر آلفا به کودک بازمیگرداند. اما در فقدان این «ظرفبودگی»، کودک هیجان را یا تخلیه میکند، یا خاموش میسازد، یا به شکل الگوهای بدنی مزمن (انجماد، تنش، بیحسی هیجانی) ذخیره میکند—الگوهایی که بعدها در انتقال و انتقالمتقابل درمانی تکرار میشوند.
بدن، حافظه ضمنی و انتقال: استمرار رابطه در سطح ناهشیار
نخستین تجربههای کودک بدنی و بینبدنیاند، نه کلامی. چهره، صدا، ریتم تماس، بو و تنش یا آرامش والد، بهصورت ردهای حافظه ضمنی در بدن و روان ذخیره میشوند. این ردها بعدها در روابط بزرگسال، بهویژه در درمان، دوباره فعال میشوند. برخی بیماران هیجان را از میدان خودآگاه حذف میکنند اما آن را در بستر انتقال به درمانگر میسپارند؛ نوعی «رقص دوتایی هیجانی» که بازتاب رابطه اولیه است.
پیامدهای شکست در پیوند اولیه مادر و کودک: دفاعها، خود کاذب و الگوهای رابطهای آسیبزا
هسته سازماندهنده روان کودک حاصل تعامل پیچیده فرافکنیهای والدین، سبک تنظیم عاطفی مادر، تجربههای بدنی اولیه و روابط دوتایی تکرارشونده است. شکست در این پیوند اولیه به شکل دفاعهای اولیه، خود کاذب، انجماد هیجانی و الگوهای رابطهای آسیبزا در بزرگسالی خود را نشان میدهد.
از منظر تحلیلی، دفاعهایی که در بزرگسالی دیده میشوند غالباً دفاعهایی در برابر «خطر فروپاشی ایگو» هستند، نه صرفاً در برابر تعارضهای درونی. فرد نه با یک کشمکش غریزی، بلکه با خطر بنیادیتر از دست دادن انسجام روانی مواجه است.

پیامدهای درمانی: ضرورت کار با بدن، هیجان و رابطه زنده درمانی
رواندرمانی تحلیلی، برای موثر بودن، نمیتواند به سطح تفسیرهای نمادین یا بازسازی شناختی تاریخچه محدود بماند. درمان باید عرصهای باشد برای تجربه دوباره تنظیم هیجانی، ظرفبودگی و رابطه زنده.
درمانگر، همچون مادر بهاندازهکافیخوب، باید هیجانهای زمانیناپذیرفتنی را در خود نگاه دارد، معنا کند و به شکلی قابل اندیشیدن بازگرداند. تنها در چنین بستری است که بازسازماندهی هسته روان ممکن میشود—نه از طریق اصلاح محتوای فکری، بلکه از راه دگرگونی تجربه رابطهای.
نتیجهگیری
تولد روان و سازمانیابی «خود» را نمیتوان مستقل از تجربه بدنی و عاطفی مادر فهم کرد. در روانکاوی روابط ابژه، آنچه در آغاز زندگی تعیینکننده است نه رویدادهای بیرونی بهخودیخود، بلکه کیفیت تجربه هیجانی رابطه نخستین است؛ تجربهای که در سطح بدن زیسته میشود و پیش از هر نمادپردازی، به هسته روانی فرد شکل میدهد. بدن مادر، در این معنا، صرفاً زمینهای زیستی نیست، بلکه عرصهای است که در آن تداوم وجود، تحمل هیجان و امکان معنا پدید میآید.
در اندیشههای روانکاوی ، عاطفه مادر به ابژههای درونی بدل میشود و منطق هیجانی روابط بعدی را رقم میزند. هنگامی که تجربه هیجانی اولیه امکان دگرگونی و ادغام مییابد، «خود» میتواند حول پیوستگی و انعطاف سازمان یابد؛ اما در صورت گسست، تجربه بهجای اندیشیدهشدن، در قالب دفاعها، الگوهای رابطهای تکرارشونده و فیلمنامههای هیجانی تثبیت میشود. از این منظر، تروما نه صرفا پیامد شدت تجربه، بلکه
نتیجه شکست در پیوند بدن مادر و کودک، عاطفه و معناست.
در نهایت، این مقاله بر آن است که بارداری، زایمان و رابطه اولیه را بهمثابه میدانهایی بالقوه تحولآفرین در نظر بگیرد؛ میدانهایی که میتوانند هم امکان بازسازماندهی روانی را فراهم آورند و هم، در صورت اختلال، به بازتولید گسستهای پیشین بینجامند. توجه روانکاوانه به پیکره مادرانگی و سرنوشت عاطفه اولیه، نه افزودن متغیری تازه، بلکه بازگشت به بنیانهای تجربهٔ روانی است؛ جایی که «خود» در دل رابطهای زیسته و تحملشده زاده میشود.
نویسندگان: مهنا حسن زاده ؛ مهشاد امین پور
پاورقی
[1]Melanie Klein (1882–1960)
[2]Wilfred R. Bion (1897–1979)
[3]Donald W. Winnicott (1896–1971)
[4]Bonding
[5]Margarete Hilferding (1871–1942)
[6]Self
[7]Container–Contained
منابع
Bion, W. R. (1959). Attacks on linking. International Journal of Psycho-Analysis, 40, 308–315
Bion, W. R. (1962). A theory of thinking. International Journal of Psycho-Analysis, 43, 306–310.
Klein, M. (1952). Some theoretical conclusions regarding the emotional life of the infant. International Journal of Psycho-Analysis, 33, 433–438.
Krause, R. (2021).The development of different selves on the basis of leading maternal affects: Metatheoretical, clinical and technical reflections. International Forum of Psychoanalysis, 30(1), 22–33.
Piccini, O. (2021). The mother’s body, the role of pleasure in the mother–infant relationship, and the traumatic risk. International Forum of Psychoanalysis, 30(3), 129–138.
Winnicott, D. W. (1949). Birth memories, birth trauma and anxiety. In Through pediatrics to psychoanalysis (pp. 174–193). Hogarth Press
Winnicott, D. W. (1960). The theory of the parent–infant relationship. In The maturational processes and the facilitating environment (pp. 37–55). London: Hogarth Press.
راهنمای جامع انتخاب تراپیست با «تجربه»
انتخاب تراپیست واجد صلاحیت، جزو تصمیمگیریهای پیچیده در زندگی هر فردی است که به دنبال بهبود سلامت روان، ارتقای کیفیت زندگی یا حل یک مسئله عاطفی، شناختی یا بینفردی است. انسانها در دورههایی از زندگی با فشارهای درونی، بحرانهای بیرونی و چالشهای رابطهای مواجه میشوند. گاهی این تجربهها از توان فرد برای مقابله فراتر میروند.
پژوهشهای جهانی، از جمله دادههای مؤسسه ملی سلامت روان در آمریکا، نشان میدهند بخش بزرگی از جامعه در مقطعی از زندگی خود نیازمند کمک حرفهای میشود. این نیاز ممکن است در واکنش به مشکلاتی مانند اضطراب پایدار، افسردگی، سوگ، مشکلات خانوادگی، فشار کاری، تعارضهای زوجی یا احساس ناکارآمدی در نقشهای زندگی بروز کند.
چنین تجربههایی در صورت بیتوجهی میتوانند به فرسودگی، افت عملکرد، آسیب روابط و کاهش سلامت جسمی و روانی منجر شوند. از اینرو، مراجعه به یک روانشناس آگاه، آموزشدیده و دارای صلاحیت، اقدامی ضروری محسوب میشود.

معیارهای قانونی انتخاب تراپیست
با وجود نیاز گسترده به خدمات روانشناختی، برای انتخاب تراپیست، مسئلهی مهم این است که چه کسی میتواند این خدمات را ارائه کند. در سطح بینالمللی، انجمن روانشناسی آمریکا (APA) استانداردهایی برای آموزش، نظارت، اخلاق حرفهای و صلاحیت قانونی روانشناسان تعریف کرده است که انتخاب تراپیست را برای مراجعین سادهتر میکند. این استانداردها تأکید میکنند که روانشناس باید دارای تحصیلات تکمیلی در یکی از شاخههای روانشناسی، دورههای کارورزی و نظارت حرفهای گسترده، و مجوز رسمی فعالیت باشد.
در ایران نیز قوانین مشابهی وجود دارد که در «قانون تشکیل سازمان نظام روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران» به روشنی بیان شده است. بر اساس ماده ۴ این قانون، تنها افرادی که دارای حداقل مدرک کارشناسی ارشد معتبر در یکی از رشتهها و گرایشهای روانشناسی یا مشاوره هستند، میتوانند عضو سازمان نظام روانشناسی و مشاوره شوند.
طبق ماده ۵، هرگونه اشتغال حرفهای در حوزهی روانشناسی و مشاوره منوط به داشتن پروانهی اشتغال از همین سازمان است.
فردی که فاقد تحصیلات مرتبط در سطح کارشناسی ارشد یا دکتری باشد یا در رشتههایی غیرمرتبط تحصیل کرده باشد، نمیتواند به عنوان روانشناس یا رواندرمانگر فعالیت حرفهای کند. عنوانهایی مانند «کوچ»، «مشاور مهارتهای زندگی»، «درمانگر انرژی» یا «شفابخش ذهن» جایگزین مدارک رسمی روانشناسی نیستند و ارائه خدمات رواندرمانی توسط افراد فاقد صلاحیت قانونی، تخلف محسوب میشود.
داشتن پروانهی اشتغال، چارچوب قانونی ایجاد میکند تا مردم بدانند چه کسانی صلاحیت قانونی دارند، اما پروانه به تنهایی نشاندهندهی صلاحیت کامل حرفهای نیست.

چطور برای انتخاب تراپیست بهترین رواندرمانگر را بشناسیم
صلاحیت واقعی یک روانشناس زمانی تحقق مییابد که ترکیبی از دانش نظری، تجربه شخصی و سوپروویژن حرفهای را داشته باشد. او باید:
- دانش نظری کافی درباره رویکرد درمانی خود داشته باشد و با مفاهیم و تکنیکهای علمی آن کاملاً آشنا باشد.
- تجربه رواندرمانی شخصی در همان رویکرد را پشت سر گذاشته باشد تا با فرآیندهای روانشناختی و چالشهای درمانی آگاه باشد و بتواند همدلی حرفهای داشته باشد.
- تجربه تحت نظارت سوپروایزر بالینی کسب کرده باشد تا بتواند مراجع را به شکل مستقل و ایمن راهنمایی کند.
در انتخاب روانشناس، علاوه بر بررسی مدارک و پروانه رسمی، باید اطمینان حاصل شود که درمانگر حوزه تخصصی مناسب و رویکرد درمانی معتبر و مبتنی بر شواهد دارد و تجربه و مهارت کافی برای هدایت فرایند درمان را داراست. این ترکیب، امکان رواندرمانی مؤثر، علمی و ایمن را فراهم میکند.
رواندرمانی فرایندی علمی و ساختارمند است که در آن درمانگر و مراجع بهصورت مشترک روی شناخت ریشههای مشکلات، تغییر الگوهای ناکارآمد، تنظیم هیجانها و ایجاد ظرفیتهای جدید برای مواجهه با زندگی کار میکنند. انجمن روانشناسی آمریکا رواندرمانی را «تعامل نظاممند میان درمانگر آموزشدیده و مراجع برای تغییر افکار، احساسات و رفتارها» تعریف میکند. این فرایند نیازمند رابطه ی درمانی امن، احترامآمیز و مبتنی بر اعتماد است، رابطهای که در آن مراجع بتواند بدون ترس از قضاوت یا افشای اطلاعات دربارهی احساسات و تجربههای شخصی خود سخن بگوید.
هر چیزی که برای انتخاب تراپیست باید بدانید.
اصول اخلاقی و محرمانگی ستونهای بنیادی این رابطهاند. در استانداردهای سازمان رواشناسی آمریکا و آییننامه اخلاق حرفهای سازمان نظام روانشناسی ایران، محرمانگی یک وظیفه حرفهای الزامآور است و اطلاعات مراجع تنها در موارد استثنایی و محدود – مانند خطری جدی برای جان فرد یا دیگران – قابل افشا است، و آن هم با توضیح و آگاهیرسانی به مراجع. این اصل، امنیت روانی لازم برای شکلگیری رابطه درمانی اثربخش را فراهم میکند.

درمانگر باید دارای حوزه تخصصی مشخص باشد و تجربه و آگاهی نسبت به ویژگیهای گروه مخاطب آن حوزه را داشته باشد و همچنین از یک رویکرد درمانی معتبر و مبتنی بر شواهد بهره ببرد. ترکیب این دو بعد، امکان درمان مؤثر و علمی را فراهم میکند. همخوانی میان نیاز مراجع و توانمندی درمانگر، عامل مهمی در اثربخشی درمان است؛ بنابراین فرد باید از درمانگر بپرسد در چه حوزههایی آموزش دیده و سابقه کار دارد و آیا با نوع مشکل او تجربه کاری دارد یا خیر. یک روانشناس حرفهای همواره این اطلاعات را شفاف ارائه میدهد.
روش درمانی انتخاب شده توسط درمانگر نیز باید پشتوانه علمی معتبر داشته باشند؛ مانند درمان شناختی-رفتاری، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد، درمان بینفردی، درمانهای روانتحلیلی و سیستممحور. روشهایی که فاقد شواهد علمیاند، مانند برخی تکنیکهای شبهعلمی یا مداخلات الهامگرفته از توسعه فردی، نباید به عنوان رواندرمانی ارائه شوند.
شفافیت درباره روند درمان، حدود نقش درمانگر، تعداد جلسات، انتظارات متقابل و سازوکارهای مالی، بخشی از اصول حرفهای و اخلاقی است. درمانگر باید تمامی این موارد را در ابتدای کار برای مراجع توضیح دهد و هیچ بخش مبهمی درباره شیوه پرداخت، محرمانگی، اهداف درمان یا چارچوب جلسات باقی نگذارد. ارائه هزینههای غیرمتعارف یا عدم شفافیت در مسائل مالی، خلاف استانداردهای حرفهای است.
وجود نشانههای رفتار غیرحرفهای نیز باید جدی گرفته شود: وعدههای قطعی مانند «در چند جلسه درمان میشوید»، «من زندگیات را تغییر میدهم» یا «تنها درمانگر مؤثر برای مشکل تو هستم»، ورود به روابط دوگانه با مراجع، نقض محرمانگی، تحقیر، ارائه راهحلهای کلیشهای، موعظه یا تحمیل ارزشهای شخصی، همگی نشانههای فقدان صلاحیت هستند.
در نهایت، ترکیب معیارهای انجمن روانشناسی آمریکا و قوانین ایران نشان میدهد رواندرمانی تنها زمانی اثربخش و امن خواهد بود که توسط فردی آموزشدیده، دارای مجوز و متعهد به اصول اخلاقی انجام شود. روانشناس واجد شرایط، کسی است که علاوه بر دانش تخصصی، توانایی ایجاد رابطه درمانی سالم را دارد و در مسیر بهبود، همراه، راهنما و تسهیلگر رشد روانی مراجع است. آگاهی از این معیارها به افراد کمک میکند با اطمینان بیشتری وارد فرایند درمان شوند و از مزایای اثباتشده رواندرمانی بهرهمند گردند.

نقش پلتفرم «تجربه» در تسهیل انتخاب درمانگر
یکی از دشواریهای اساسی مراجعان در ایران، نبود اطلاعات شفاف دربارهی صلاحیت درمانگران است. بسیاری از افراد نمیدانند چگونه تشخیص دهند که یک درمانگر الزامات قانونی و حرفهای لازم را طی کرده یا خیر. به همین دلیل، پلتفرم «تجربه» با هدف افزایش شفافیت، استانداردسازی و تسهیل انتخاب آگاهانه ایجاد شده است.
در «تجربه»، پیش از معرفی هر درمانگر، مجموعهای از مراحل ارزیابی اجرا میشود. احراز هویت و بررسی مدارک رسمی، سابقهی حرفهای، دورههای آموزشی، رویکرد تخصصی، تجربهی درمان شخصی درمانگر و گذراندن دورههای تحت نظارت سوپروایزر در مصاحبههای اولیه مورد بررسی قرار میگیرد.
فرآیند انتخاب برای مراجع نیز ساختاریافته است. در آغاز، فرد فرم اولیهای را تکمیل میکند که در آن نیازها، اهداف درمانی، سابقهی تجربههای هیجانی و ترجیحات او ثبت میشود. این اطلاعات ابتدا با ابزارهای تحلیلی پردازش و سپس توسط تیم متخصص ارجاع بررسی میشود تا هماهنگترین درمانگر از میان متخصصان معرفی شود. این شیوه از یکسو احتمال سازگاری درمانگر و مراجع را افزایش میدهد و از سوی دیگر مانع از انتخاب اتفاقی یا بر اساس اطلاعات ناقص میشود.
امکان تغییر درمانگر در طول مسیر نیز بخشی از ساختار پلتفرم است. این انعطافپذیری سبب شده است مراجعان بتوانند با آسودگی بیشتری درمان را آغاز کنند. نتایج نشان میدهد بیش از ۹۳ درصد کاربران پس از فرایند انتخاب، از هماهنگی میان نیازهای خود با درمانگر معرفیشده رضایت داشتهاند. وجود کلینیکها، مدرسهی آموزش تخصصی و مجلهی تجربه نیز بهعنوان بخشهای مکمل، پلتفرم را به یک اکوسیستم یکپارچه در حوزهی سلامت روان تبدیل کرده است.

دعوت به انتخاب آگاهانه تراپیست باتجربه
انتخاب تراپیست، انتخاب فردی است که قرار است در یکی از حساسترین عرصههای زندگی همراه ما باشد. هرچند قوانین اولیه چارچوب ورود درمانگران به حرفه را مشخص میکنند، اما آنچه کیفیت درمان را میسازد، مجموعهای از آموزشها، تجربهی بالینی، نظارت حرفهای و تعهد اخلاقی است. آگاهی از این معیارها میتواند از بسیاری تجربههای ناخوشایند جلوگیری کرده و مسیر درمان را مطمئنتر سازد.
پلتفرم «تجربه» با فراهم کردن سازوکارهای ارزیابی، احراز هویت، انتخاب مبتنی بر نیاز و امکان پیگیری مداوم، کوشیده است دشواریهای مسیر انتخاب درمانگر را کاهش دهد. اگر در آستانهی آغاز درمان هستید یا میخواهید با اطمینان بیشتری درمانگر خود را برگزینید، استفاده از این سازوکار میتواند گام نخست را روشنتر و مطمئنتر کند.
منابع
American Psychological Association. (2019, October 17). How to choose a psychologist. https://www.apa.org/topics/psychotherapy/choose-therapist
سازمان نظام روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران. قانون تشکیل سازمان نظام روانشناسی و مشاوره. بازیابی شده از https://www.iranianpsychology.ir
کتاب رنج و عشق؛ تحلیل پیوند درد، میل و تجربه انسانی
این کتاب به قلم خوان-داوید نازیو که یک روانکاو مشهور و نویسنده آرژانتینی است به تحریر آمده است. نکته قابل توجه در ادبیات رنج و عشق است، این کتاب برای همه حرف هایی دارد.
ادبیات کتاب به گونه ای است که هم یک روانکاو از آن بهره میبرد و هم کسی که با دنیای روانکاوی بیگانه است؛ جالب است قرارگیری ادبیات ساده و آکادمیک در کنارهم. نقطه قوت متن از این حیث برازنده است که از ادبیات ساده و بدون آلایش تخصصی بهره برده است و این خود باعث درک روشنی از جنبه آکادمیک مفاهیم رنج و عشق میشود. در عین پیچیدگی، سادگی موج میزند.
شرحی از کتاب رنج و عشق
کتاب رنج و عشق با روایت یک جلسهی روانکاوی آغاز میشود. مراجع، زنی به نام کلمنس است که پس از سالها نازایی، خبر بارداری را با روانکاوش در میان میگذارد. اما این امید خیلی زود جای خود را به سوگ میدهد؛ نوزاد چندروزهاش را از دست میدهد و مدتی درمان را رها میکند. در این فاصله، روانکاو با پرسش بازگشت یا بازنگشتن او به درمان درگیر میشود.
بازگشت کلمنس به جلسات، شکل تازهای از سوژگی را آشکار میکند؛ سوژهای نشسته در سوگ ابژهی از دسترفته. او دیگر توان انجام کارهای روزمره را ندارد و تجربهی زیستهاش رنگی ملانکولیک میگیرد. کلمنس تأکید میکند که محبوبش در ذهن او زنده است و روانکاو نباید در پی حذف این حضور باشد. حتی امکان فرزندآوری دوباره نیز برای او جایگزینی محسوب نمیشود؛ هر ابژه جایگاه یگانهی خود را دارد.
نویسنده از این روایت بالینی به تأملی نظری دربارهی درد، رنج و عشق گذر میکند. او با تمایز میان درد و رنج، عشق را پیوندخورده با ژوئیسانس میداند؛ همان نزدیکی تحملناپذیر دیگری که لکان توصیف میکند. با وجود رجوع به فروید و لکان، نویسنده به درمانی قطعی برای رنج دست نمییابد و در نهایت بر این نکته تأکید میکند که درد عشق درمانپذیر نیست، بلکه تنها میتوان اشکال گوناگون آن را فهم و نامگذاری کرد.
- درد سوگواری
- درد ژوییسانس
- درد ناخوداگاه
- درد به شکل ابژه رانه
- درد به شکل نوعی جنسیت
- درد به صورت فانتزی مازوخیستیک
- درد و سکوت

مجمعالجزایر درد؛ جغرافیای روانی فقدان
خوان-داوید نازیو از تجربیات انسانی مینویسد و سعی در بازنمایی آن دارد. این دقیقا کاری است که از یک روانکاو در جلسه تراپی انتظار میرود، رنج را بشنود و با بازنمایی آن، تعبیری بگوید. او معتقد است درد به خودی خود دلالت و ارزشی ندارد، روانکاو یک میانجی است که درد فهم ناپذیر بیمارش را به خود میگیرد و آن را به دردی تبدیل میکند که نمادپردازی میشود. کتاب رنج و عشق درباره تجربه درد در هزارتوی روانکاوی است. او فکر میکند عشق و رنج از یک تار و پود اند پس تلاش میکند سفری به اعماق عشق داشته باشد و با معماری تازه ای مناظر احساسی برای ما بسازد. در عین یکی بودن از مخاطب میخواهد به تفاوت رنج و عشق فکر کند.
ارائه مطالعات موردی در جای جای این کتاب، میان رقص ادبیات او بین رنج و عشق به غنای علمی این اثر اضافه میکند. او مکانیسمهای روانی در مواجهه با زخم، تروما و رنج را بررسی میکند و سعی میکند تفاوتها را در قالب جدولی روان بیان کند.
نویسنده بیان میکند که اگر درنظر بگیریم که محبوب به دو شکل در جهان قدم میزند، یکی روی سنگفرش خیابان (جهان بیرون منظور است) و دیگری در فانتزیهای ما، جریان تحکم آمیز میل را به خوبی میتواند به تصویر بکشد. حالا تصور کنید چه چیزی در کل جهان میتواند این پیوند عشق را برهم زدن؟

رنج و عشق از نگاه فروید: فقدان محبوب یا عشق؟
انگار عشق، حضور خیالی ابژهی محبوب در ناخودآگاه است. ایگو در مواجهه با این فقدان، چارهای جز نوعی سوگواری وارونه ندارد. بخشی از ابژهی عشق با شدتی زنده در روان باقی میماند و همزمان، بخشی از ایگو برای همیشه میمیرد. ایگو به ابژهای عشق میورزد که حیاتش را نه در واقعیت، بلکه در روان ادامه میدهد. نویسنده بر این باور است که محبوب جایگزینپذیر نیست، زیرا مسیر پیچاپیچ و پرطنین میل او، ساختار میل عاشق را شکل داده است. معشوق بیجایگزین به نظر میرسد، چراکه دیگری نمیتواند با این دقت با ریتم میل عاشق هماهنگ شود.
در این وضعیت، دیگری به امری خیالی بدل میشود؛ جایی که عاشق تصویری صیقلی از بازتاب خویش را در او میبیند، گویی آینهای سرخوشانه از خود ادراک میکند. این فرایند، عشق خودشیفتهوار را تقویت میکند. مونتی مینویسد اگر کسی مرا وادار کند بگویم چرا او را دوست دارم، تنها پاسخی که میتوانم بدهم این است: «زیرا این اوست، زیرا این منم.»
نویسنده پس از سه دهه تجربهی درمانی، از درآمیختگی روانکاو با درد مراجع سخن میگوید؛ جایی که مراجع به ستوه آمده و ایگو دیگر توان ادامه دادن ندارد. در چنین لحظهای، روانکاو ناچار است در کنار ایگوی مراجع قدم بزند تا امکان دوام فراهم شود. درد فریبکار است، زیرا خود را بهطور مستقیم آشکار نمیکند؛ بلکه در مسیرهای غیرعادی ظاهر میشود، گویی در گوشهی جاده ایستاده و برای ما دست تکان میدهد. شاید جوهر رنج هرگز بیواسطه آشکار نشود؛ و برای دیدنش، ناچار باشیم خود را در تاریکی قرار دهیم.
خوان-داوید نازیو، از کلمنس به مجمعالجزایر درد میرسد و از آنجا پلی به روانکاوی، نوشتار فروید و لکان میزند. او همانند لکان، ناخودآگاه را بهمنزلهی مخزن درد در نظر میگیرد و همچون فروید یادآور میشود که ناخودآگاه هرگز فراموش نمیکند.

نقدی بر رنج و عشق
نقدی که به این کتاب وارد است مربوط به این موضوع است که خوان-داوید نازیو ریشه درد را اید میداند و این گونه تبیین میکند که دردی که در اثر فقدان ابژه، سوژه متحمل میشود در ایگو و در نهایت از حکم رانی اید سرچشمه میگیرد. در مقابل، لکان میگوید انرژی لیبیدو همواره مثل رودی در جریان است و درد زمانی به وجود میاید که ناکامی هایی مقابلش سد میشوند. اید به تنهایی نمیتواند ریشه درد باشد، اید ریشه لذت است. میتوانیم در میان قصه شکل گیری ایگو از درد و ناکامی بگوییم، همین طور جدایی از ابژه دردناک است، به تعبیر مارسل بروست انگار قطب نمای درونی ات را از دست بدهی.
هملت؛ سوگواری، فقدان و منطق میل
لکان در تفسیر خود از هملت، فرضیه سودمندی را درباره سوگواری صورت بندی میکند. هملت قادر به سوگواری برای پدر مقتولش نبود زیرا بسیاری از آیینهای تدفین مورد احترام قرار نگرفته بود. به ویژه مادر هملت که زمان لازم بین مرگ شوهر و ازدواج مجدد خودش را رعایت نکرده بود. لکان این سوگواری شتاب زده را که باعث جنون هملت شد، سوگواری ناقص مینامد، چیزی شبیه درد ملانکولیک از منظر فروید.

رنج و عشق و «آخرین میوه جاوید جوانی»
نویسنده این تناقض را بررسی میکند که در سوگواری، در عین کناره گیری از عشق، سوژه روی عشق پافشاری دارد و با زبان بی زبانی سعی میکند فضای ملانکولیا را تبیین کند. درست نقطه ای که سوژه به زبان میآید که نمیخواهد درد تمام شود، او با درد غرق شده و درد در او فرو رفته است. تا جایی جلو میرود که إحساس کند درد مالک او است. به تعبیری درد بیشتر از آنکه حس را یدک بکشد، هیجان است، هیجانی که بدون جراحت ما را زخمی میکند. جایی که دیگر من مالک درد نیستم، او مالک من است، من خود دردم!
اگر لاپلانش را معیار قرار بدهیم، امروزه کمتر از اصطلاح ملانکولیا استفاده میشود. بیشتر روان رنجوری نارسیسیستیک میشنویم. زخم روان رنجور نارسیسیستیک به این شکل است که فرد با یک بازپس گیری لیبیدو از جهان بیرون طرف است و لیبیدو را روی ایگوی خودش متمرکز میکند و ریشه در تبیین نارسیسیسم دارد. فروید، روان رنجورهای نارسیسیستیک را نقطه مقابل روان رنجوری انتقالی میداند و با سایکوزها یکسان شان میپندارد.

بررسی سهگانه درد در کتاب رنج و عشق
واقعی: دریافت درد به صورت جسمانی
نمادین: بازنمایی ذهنی درد
خیالی: إحساس دردناکی که از زخم تلقی میشود و به فانتزی چنگ میکشد
رنه شار معتقد است درد، آخرین میوه جاوید جوانی است و این اشاره به ردی که تروما به صورت طولانی تر بر روان ما میگذارد دارد. فراتر از تروما اگر عاطفه را هم میوه تکرار درنظر بگیریم، کلام لکان بیشتر برای مان معنا پیدا میکند که دال همواره تکرار دال دیگر است. شاید بتوانیم اتفاق نظر پیدا کنیم که عاطفه بدون تکرار وجود ندارد.
اگر درد را یک ابژه در نظر بگیریم، هرجا درد باشد ما دگرسوی اصل لذت ایستاده ایم. پس بیراه نیست که درد ناخوداگاه یک رضایت جنسی است و اگر با من موافق باشید که درد أساسا یک رانه جنسی را ارضا میکند، دیگری باید باشد تا بگوییم میل وجود دارد. وقتی دیگری به مثابه سوژه از دست رفته باشد، میل روی ایگوی سوژه سوار میشود، سوگ روی ایگو سایه میاندازد، فشار میآورد و آنجا با فضای ملانکولیا روبروییم.
شاید به تعبیری چارچوب سوگواری به چارچوب درمان شباهت داشته باشد آن هم از حیث پایان ناپذیر بودن شان. انگار سوگواری، بازبینی آرام و طاقت فرسای جزییات پیوند من با ابژه عشق از دست رفته باشد، شاید این پایان ناپذیری از این میآید که من از او سیر نمیشوم.

سخن پایانی: رنج و عشق؛ دانشی برای عمل یا تجربه؟
کتاب رنج و عشق برای فرورفتن در خود است، برای فکر کردن و پیدا کردن مسیری که سبکبالی بیشتر را دنبال میکند. در پایان میخواهم این سوال را از منظر نویسنده مطرح کنم که از این نظریه روانکاوانه درد و بینشهای کتاب چه استفاده ای کنیم؟ استفاده ای نکنید! آن را قدری کنار بگذارید، اجازه دهید نظریه آهسته در شما بجوشد، این نظریه شاید انتزاعی به نظر برسد، سعی کنید عمل کنید، شاید واقعا سازنده باشد. شاید این نظریه برای یک روانکاو موجب تغییر شیوه گوش سپاری او به مراجع شود و به عنوان یک انسان با هر کفشی که مسیر زندگی را پیموده ایم شاید نگاه مان به رنج خودمان را تغییر دهد.
در نهایت امیدوارم از خواندن این کتاب با طعم گس عشق و درد لذت ببرید!
سخن سردبیر
این نوشتار خوانشی تحلیلی از کتاب «رنج و عشق» خوانـداوید نازیو ارائه میدهد و مسیر اندیشهی او را از روایت بالینی تا صورتبندی نظری درد، سوگ و عشق دنبال میکند. متن با تکیه بر تجربهی درمانی نازیو و گفتوگوی او با سنت فرویدی و لاکانی نشان میدهد که درد تنها یک نشانهی بالینی نیست، بلکه تجربهای روانی، بدنی و نمادین است که در مرکز کار روانکاوی قرار دارد.
این جستار مفاهیمی چون سوگواری، ملانکولیا، ژوییسانس، ناخودآگاه و جایگاه ابژهی عشق را در پیوند با روایتهای بالینی و تأملات نظری بررسی میکند. متن میکوشد بدون سادهسازی افراطی یا استفاده از زبانی بیشازحد تخصصی، امکان اندیشیدن به رنج انسانی را در افق روانکاوی فراهم کند. در این چارچوب، رنج نه بهعنوان امری درمانپذیر به معنای کلاسیک، بلکه بهمثابه تجربهای قابل شنیدن، بازنمایی و فهم مطرح میشود.
دوسوگرایی مادرانه: تلاقی نظریات هافمن و روایت سینمایی The Lost Daughter
آیا میتوان مادری را فراتر از کلیشههای فداکاری و عشق بیپایان درک کرد؟ این مقاله شما را به سفری روانکاوانه در عمق چالشهای مادری با الهام از نظریات هافمن و داستان تأثیرگذار فیلم The Lost Daughter دعوت میکند. این مقاله به بررسی رابطهی میان مفاهیم روانکاوانهی مطرحشده در نوشتهی هافمن و روایت فیلم The Lost Daughter میپردازد. تمرکز اصلی بر دوسوگرایی مادرانه و نمودهای پرخاشگری است. برای درک کاملتر این بحث، مطالعهی ترجمهی مقالهی هافمن پیش از خواندن این متن ضروری است.
فیلم The Lost Daughter داستان زنی به نام لیدا را روایت میکند. او با فشارهای عاطفی و روانی نقش مادری روبهرو میشود و این فشارها در طول فیلم از خلال فلشبکها و تعاملات او با دیگر شخصیتها آشکار میگردد. از سوی دیگر، هافمن در مقالهی خود به شکل دقیق به تضادهای مادرانه و اثر آنها بر رابطهی مادر و فرزند میپردازد.
این نوشته تلاش میکند مفاهیم کلیدی هافمن ــ از جمله دوسوگرایی و شکلهای پرخاشگری ــ را با تجربههای لیدا در فیلم پیوند دهد. هدف این است که نشان داده شود چگونه این مفاهیم میتوانند رفتارها و انتخابهای لیدا را قابلفهمتر کنند. چنین رویکردی کمک میکند تا خواننده ارتباط میان نظریه و روایت داستانی را بهتر ببیند و به درک عمیقتری از چالشهای روانی مرتبط با مادرانگی برسد.
نگاهی تحلیلی به سکانس های فیلم
داستان فیلم دربارهی زنی به نام لیدا است؛ زنی میانسال با موهای کوتاه که تصمیم میگیرد تعطیلاتش را بهتنهایی در یک منطقهی ساحلی بگذراند. او تنها یک چمدان سنگین پر از کتاب همراه دارد و میخواهد زمانی برای مطالعه و آرامش پیدا کند. ماجرا زمانی آغاز میشود که لیدا در ساحل نشسته است. او ناگهان مطالعه را رها میکند و توجهش به مادر جوانی که در کنار دختر کوچکش است جلب میشود.
از همین لحظه، فلشبکها شروع میشوند؛ یادآوریهایی از دورهای که لیدا مجبور بود دو دختر خردسالش را بدون کمک بزرگ کند. در همان سالها عطش شدیدی برای مطالعه و پیشرفت حرفهای داشت. دیدن آن مادر و دختر گذشتهی سرکوبشدهی او را زنده میکند. خاطراتی که رها نمیشوند و روزبهروز شدت بیشتری پیدا میکنند.
یک روز دختر خانوادهی ساحلی گم میشود. لیدا او را پیدا میکند، اما عروسک کودک را ــ که در منطق وینیکات یک «ابژهی انتقالی» است ــ پنهانی برمیدارد. این همان عروسکی است که لیدا در اولین مواجهه با آن دچار آشفتگی شد. درست پس از این صحنه، دختر بزرگتر لیدا، بیانکا، با او تماس میگیرد و تنشهای درونی او تشدید میشود.
تا نیمههای فیلم دلیل این آشفتگی مشخص نیست. اما زمانی که لیدا روبهروی مادر آن دختر میگوید: «ترکشون کردم. وقتی یکیشون هفتساله بود و یکیشون پنجساله… سه سال ندیدمشون»، حقیقت آشکار میشود. لحظهی تکاندهندهتر زمانی است که ادامه میدهد: «حس فوقالعادهای بود»، جملهای که با اشک و انفعال گفته میشود. او توضیح میدهد که گویی درونش سالها انباشته شده بود و ناگهان منفجر شد.

عروسک، جایگزین مراقبت و صحنه بروز دوسوگرایی مادرانه
شاید آن عروسک نماد مراقبت و توجهی است که لیدا نتوانست در آن مقطع زمانی نثار فرزندان خود کند. لیدا آن را میدزدد و از آن مراقبت میکند. لیدا اشکهای بیپایان دختربچه و کلافگی مادر او را میبیند؛ ولی عروسک را پیش خود نگه میدارد، شبها با آن میخوابد و برایش لباسهای جدیدی مهیا میکند و حتی از عروسک عصبانی هم میشود مثل وقتی که عروسک لباس او را کثیف کرد و لیدا آن را پرت کرد. در بین فلشبکهای لیدا ما متوجه خشمهایی در او نسبت به فرزندانش میشویم که حتی خود او از این میزان خشم متعجب بود؛ مانند کوباندن محکم درب اتاق تنبیهی که منجر به شکستن شیشهها شد و یا نابودکردن عروسک دوران کودکی خودش که به بیانکا داده بود. در لحظاتی که لیدا فلشبکهایی از دورانی دارد که فرزندان خود را ترک میکرد او بیشتر غرق در مراقبت از عروسک میشود.
شاید مادر بودن برای لیدا از دیدن فیلمهای خارجی بدون زیرنویس سختتر بود، چیزی که از آن لذت میبرد. ما در بیشتر فلشبکها بیانکا را میبینیم که لیدا در صحنهای در وصف او میگوید که بیانکا بلد است چطور چیزهای مخفی را از من بیرون بکشد؛گویی احساسات دوسوگرایی مادرانه که لیدا با مادر بودن تجربه میکرد چیزهایی مخفی ای بود که این فرزند به طور خاص برای او آشکار می نموند. لیدا معتقد بود بیانکا میخواهد من را از نو بسازد. شاید این از نوساخته شدن و عدم تمایل به آن بود که این دوسوگرایی را تشدید میکرد و بیانکا را فرزند مهمتری ساخت. او در صحنه دیگری در وصف بیانکا میگوید: انگار که شرارت وجودش برای من خیر بود.

اعتراف، پرخاشگری و شکستن تابوی مادری
مادر آن دختربچه نیز توجه لیدا را به خود جلب کرده بود و این موضوع از نگاه آن زن پنهان نماند. او نیز مانند لیدا آشفتگیهای جدی در رابطه با فرزند و زندگی زناشوییاش تجربه میکرد. همین تجربه مشترک زمینهای برای شکلگیری نوعی همحسی و نزدیکی میان آن دو فراهم کرد. لیدا درست زمانی تصمیم میگیرد عروسک را به مادر بازگرداند که به او میگوید آشفتگی در مادری امری گذرا نیست. او اعتراف میکند که تنها میخواست با عروسک بازی کند و در ادامه خود را «مادر غیرعادی» مینامد.
واکنش مادر تند و پرخاشگرانه است؛ آنقدر که سنجاقسری را که هدیه لیدا بود در بندناف کلاهش فرو میکند. این واکنش، گویی پاسخی نمادین به برچسب «غیرعادی بودن» است؛ برچسبی که نتیجهگیری لیدا از تجربههای دردناک و فلشبکهای مکرر او بود و اکنون او را بیش از پیش در حال بدی فرومیبرد. این حالِ فروپاشیده زمانی تشدید میشود که لیدا به بیانکا زنگ میزند و با دستی خونآلود پرتقالی را مانند مار پوست میکَنَد؛ کنشی که دقیقاً همانجایی در حافظهاش ریشه دارد که دخترانش هنگام ترک کردنشان از او خواسته بودند تکرار کند.
اعتراف لیدا ــ اینکه ترک سهساله فرزندانش «حس فوقالعادهای» داشت ــ شاید یکی از نادرترین و غیرمنتظرهترین جملاتی باشد که میتوان از دهان یک مادر شنید؛ چه در زندگی واقعی و چه در سینما. اما آیا آنچه کمشنیده میشود، لزوماً نادر است؟ یا تنها به دلیل تابو بودنش در سکوت فرو میرود؟
در ادامه و با رجوع به مقاله هافمن درباره دوسوگرایی احساسات مادران نسبت به نوزادان و کودکان خردسال ــ و نمودهای پرخاشگری در دل این تعارضات ــ میتوانیم بهتر به این پرسش پاسخ دهیم و امکان درک عمیقتری از تجربه روانی لیدا پیدا کنیم.
بازتاب روانکاوانه مادری
در این مقاله ابتدا توضیح داده میشود که در فرمولبندیهای کلاسیک روانکاوی، مادری بهعنوان هدف نهایی زنانگی در نظر گرفته شده است. در این نگاه، مادر «نباید» نسبت به فرزندش دوسوگرایی مادرانه داشته باشد و باید خواستههای خود را برای فرزندش کنار بگذارد. این دیدگاه در عباراتی مانند گفتهی مشهور بالینت (۱۹۴۹) دیده میشود: «مادرِ ایدهآل هیچ علاقهای به خودش ندارد.» آثار هلن دویچ نیز همین مسیر را ادامه میدهند. او در نوشتههایش بر آرمانیسازی مادرانگی و نسبتدادن خودشیفتگی، انفعال و مازوخیسم به زن «واقعاً زنانه» تأکید میکند. در این مدل، زنِ کاملاً زنانه فاقد پرخاشگری است. اما پرسش مهم این است: آیا تجربهی واقعی مادران با این تصویر همخوان است؟
این حقیقت که والدین میتوانند به فرزندان خردسال خود آسیب بزنند یا حتی آنها را نابود کنند، از دیرباز بخشی از تاریخ انسان بوده است. اسطورهها و افسانهها این ایدههای ترسناک و ممنوعه را بازتاب دادهاند. نامادری سفیدبرفی فرمان قتل او را صادر میکند. داستان موسی، روایت ادیپ و افسانهی مرلین سلتی همگی نمونههایی از رهاشدن نوزادان توسط والدیناند.
وینیکات نیز در سال ۱۹۶۰ به موضوع پرخاشگری والدین نسبت به نوزاد پرداخت. او میگوید مادر باید بتواند از نوزادش متنفر باشد، بیآنکه به این نفرت عمل کند. مادر نمیتواند این احساس را به زبان بیاورد، اما وجود آن امری انسانی است. وینیکات اضافه میکند:
«کودک برای آنکه بتواند نفرت بورزد، باید نفرت دریافت کرده باشد.»
در این نقطه میتوان پرسید: آیا همین احساسات پنهان نبود که بیانکا در لیدا فعال میکرد؟

دوسوگرایی مادرانه و تعارضات پرخاشگرانه: تأثیر بر تجربه و هویت مادرانه
توجه به فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه و فانتزیهای پرخاشگرانه در روابط والد -فرزند ضروری است، چراکه در همه روابط والد -فرزندی حضور دارد. باوجود تغییر باورها درباره تواناییهای نوزادان و اولویتهای مراقبت از کودکان، تصویر آرمانی مادرانه همچنان تقریباً به طور انحصاری شامل فداکاری، عشق بیپایان، دانش شهودی درباره پرورش و لذت خالص از کودکان است. مشکل خود دوسوگرایی مادرانه نیست، بلکه احساس گناه و اضطرابی است که دوسوگرایی ایجاد میکند. همان احساس گناه و اضطرابی که فیلم با آن شروع شد و در تمام فلشبکها حضور داست. تعارضات مادرانه بر سر احساسات و فانتزیهای پرخاشگرانه میتواند تأثیر عمیقی بر حسی که مادران از خود بهعنوان مادر دارند و همچنین بر تربیت فرزندانشان داشته باشد. مادرانی که از احساسات پرخاشگرانه خود میترسند نه میتوانند آنها را بیان کنند و نه به نوزادان خود کمک کنند تا بر ترسها و فانتزیهای پرخاشگرانه خود مسلط شوند.
در ادبیات روانکاوی خلاقیت، خالق بودن و تمایلات و شور و حرارت جنسی اروتیک اغلب و معمولاً توسط زنان پنهان یا سرکوب میشوند و مادرانگی اغلب بهصراحت بهعنوان مانعی بر سر راه خلاقیت در سایر حوزههای اجتماعی تلقی میشود. تعارضات پرخاشگرانه در زنان بهعنوان موانعی برای تصور زن از خود بهعنوان یک عامل فعال در عرصه اجتماعی عمل میکند.

فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه و نقش تأیید اجتماعی در انتخابهای مادرانه
شاید اگر فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه را در روانشناسی زنان یک ویژگی طبیعی بدانیم. بتوانیم مادری را به شکلی مفهومسازی کنیم که زنان را وادار نکند میان تمایل به مادری و نیاز به عاملیت اجتماعی یکی را حذف کنند. در این چارچوب، مادری و عاملیت میتوانند کنار هم قرار گیرند، نه در برابر هم. همین نکته پرسشی مهم ایجاد میکند: اگر اطرافیان احساسات لیدا را تأیید میکردند، آیا او باز هم فرزندانش را ترک میکرد؟ یا میتوان پرسید آیا مقاومت لیدا در برابر نقش سنتی مادری ــ نقشی که از او انتظار حذف خود را داشت ــ شکلی از ایستادگی در برابر نوعی «زورگویی روانشناختی» بود؟
من نمیتوانم واقعیت ذهنی لیدا را بدانم، اما میتوان حدس زد اگر او در آن دوره از فراگیر بودن احساسات متعارضش خبر داشت، شاید اضطراب کمتری تجربه میکرد؛ درست مانند مادرانی که هافمن در گروههای خود توصیف میکند. شاید لیدا از زن جهانگردی که تصور میکرد او نیز دختر دارد، تنها انتظار شنیدن همین تأیید را داشت. شاید مادر آن دختربچه نیز به دنبال اعتباربخشی مشابه بود. اگر احساسات مادرانهی لیدا به رسمیت شناخته میشد، شاید فرزندانش را ترک نمیکرد و خاطرات آن دوره تا سالهای میانسالی او را اینگونه تعقیب نمیکرد.
سخن پایانی
تحلیل حاضر با بررسی پیوند میان نظریات هافمن درباره دوسوگرایی و پرخاشگری مادرانه و روایت فیلم The Lost Daughter نشان میدهد که مادری سرشار از احساسات متعارض است؛ احساساتی که کاملاً انسانی و رایجاند. بااینحال، فشارهای اجتماعی و الگوهای کلیشهای باعث میشوند این هیجانات سرکوب یا پنهان شوند و همین امر میتواند بر زندگی مادران و فرزندان تأثیری طولانیمدت بگذارد.
داستان لیدا نمونهای روشن از این تعارضات است. روایت فیلم فرصتی فراهم میکند تا مفاهیم هافمن را در بستری عینی و هنری لمس کنیم. بهکارگیری نظریات او در تحلیل فیلم نشان میدهد که پذیرش و معتبر دانستن احساسات مادرانه میتواند به کاهش تنشهای روانی و بهبود رابطه والد و کودک کمک کند.
این نتیجهگیری، علاوهبر روشنکردن لایههای روانشناختی مادری، دعوتی است برای بازاندیشی در نگرشهای اجتماعی نسبت به تجربههای پیچیده و انسانی مادران.
سخن سردبیر
این نوشته کوششی تحلیلی در پیوند دادن نظریهپردازی روانکاوانه هافمن درباره دوسوگرایی مادرانه با روایت چندلایه و تکاندهنده فیلم The Lost Daughter است. این متن، با اتکا بر مفاهیم پایهای روانکاوی و در تماس مستقیم با تجربهی زیسته شخصیت لیدا، تلاش میکند لایههای پنهان هیجان، پرخاشگری، گناه و عاملیت مادرانه را در فضایی میان نظریه و سینما آشکار کند. هدف، فراهمکردن خوانشی است که نه تنها به فهم بهتر فیلم کمک کند، بلکه امکان دوبارهاندیشی درباره پیچیدگیهای مادری و تجربههای انسانیای را فراهم آورد که اغلب در سکوت یا شرم پنهان میمانند.
منابع
Balint, M. (1949). Primary love and psychoanalytic technique. London: Tavistock Publications.
Deutsch, H. (1945). The psychology of women (Vol. 2). New York: Grune & Stratton.
Winnicott, D. W. (1960). The theory of the parent-infant relationship. International Journal of Psycho-Analysis, 41(6), 585–595.
Hoffman, L. (2003). Mothers’ ambivalence with their babies and toddlers: Manifestations of conflicts with aggression. Journal of the American Psychoanalytic Association, 51(4), 1219–1240. https://doi.org/10.1177/00030651030510040901
Ferrante, E. (2006). The lost daughter. Rome: Edizioni E/O.
انتقال پریادیپال: دفاعهای خودشیفتهوار و انتقال متقابل در روانکاوی مدرن
وقتی به روانکاوی فکر میکنیم، اغلب تصویری کلیشهای در ذهنمان نقش میبندد: فردی روی کاناپهای دراز کشیده و درباره مادرش صحبت میکند. اما واقعیتِ کارِ درمانی عمیق، بسیار پیچیدهتر، غیرمنتظرهتر و گاهی دراماتیکتر از این تصاویر سادهانگارانه است. فرایند التیام روانی مسیری مستقیم و قابل پیشبینی نیست؛ بلکه سفری پر از شگفتی به اعماق ناخودآگاه و حتی انتقال پریادیپال است، جایی که منطق زخمها و دفاعهای ما آشکار میشود.

چالشهای بالینی در بیماران با انتقال پریادیپال
کار بالینی با بیمارانی که در مراحل رشدی پیشادیپی تثبیت شدهاند و در وضعیت پسرفت [1]به سر میبرند، روانکاو را با چالشهایی منحصر به فرد مواجه میکند. این بیماران با نقصهایی در ساختار ایگو و ظرفیت محدود برای برقراری ارتباط هیجانی، اغلب در برابر تکنیکهای کلاسیک روانکاوی مقاوم به نظر میرسند. به تعبیر فروید، تحلیلگر با «دیوار سنگی خودشیفتگی» روبرو میشود. با این حال، همانطور که فیلیس میدو[2] اشاره میکند، روانکاوی مدرن از این نقطه فراتر رفته و به دنبال راهی برای نفوذ به این دیوار و ایجاد ارتباطی درمانی است. این امر مستلزم درک عمیقتر پدیدههایی است که در دنیای ابژه درونی این بیماران رخ میدهد.
این مقاله به بررسی مفاهیم کلیدی میپردازد که برای کار با این جمعیت از بیماران حیاتی است «انتقال خودشیفتهوار» که در آن تحلیلگر نه به عنوان یک ابژه جداگانه، بلکه به عنوان امتدادی از خود بیمار تجربه میشود؛ «عملکرد تماس» [3]که به عنوان راهنمای تحلیلگر برای تنظیم سطح تحریک در جلسه عمل میکند؛ «بقا ابژه»[4]که توانایی تحلیلگر برای تحمل حملات پرخاشگرانه بیمار بدون تلافی را توصیف میکند و «انتقال متقابل القایی» [5]که در آن احساسات تحلیلگر به ابزاری قدرتمند برای فهم دنیای پیشکلامی بیمار تبدیل میشود»
هدف این تحلیل، روشن کردن این است که چگونه پاسخهای همدلانه و تنظیمشده تحلیلگر میتواند به رشد ایگو، یکپارچگی هیجانی و عبور از مرحله پریادیپال کمک کند؛ همچنین زمینهساز ایجاد ارتباط معنادار با بیمارانی است که در لایههای عمیق انزوای روانی قرار دارند. برای درک این فرایند، ابتدا باید ماهیت ساختارهای دفاعی بیماران را بررسی کنیم که آنها برای حفظ روان خود به کار میگیرند.
ماهیت دفاع خودشیفتهوار در انتقال پریادیپال
در کار با بیماران پسرفته، آنچه در نگاه اول ممکن است مقاومتهای لجوجانه به نظر برسد، در واقع عملکردهای حیاتی ایگو برای محافظت از خود در برابر تحریک بیش از حد، اضطراب نابودی و از هم پاشیدگی روانی است. به گفته هیمن اسپاتنیتز[6]، این بیماران از نقصی در «پوشش محافظتی» ایگوی خود رنج میبرند که آنها را در برابر محرکهای درونی و بیرونی به شدت آسیبپذیر میکند. بنابراین، دفاعهای خودشیفتهوار، سپری ضروری برای حفظ یکپارچگی شکننده روانی آنها هستند. این نقص ساختاری، پدیدههای بالینی پیچیدهای را به وجود میآورد.
کارکردهای اصلی این دفاعها را میتوان در سه حوزه تحلیل کرد:
انزوای هیجانی و حالت پیلهای [7]
بیماران اغلب با کنارهگیری به حالتی از خودبسندگی ظاهری، خود را در برابر تماس هیجانی محافظت میکنند. آنها این تماس را تهاجمی، خطرناک یا بیش از حد تحریککننده تجربه میکنند. در کیس خانم R که توسط سوزان کاوالر-آدلر [8]توصیف شده است، بیمار برای سالها در جلسات درمانی خود را از نظر هیجانی «مهر و موم شده»[9]نگه میداشت و در حالتی شبیه به «پیله» که آرنولد مدل[10]توصیف کرده، فرو میرفت. به همین ترتیب، کیس جیمز، توصیف شده توسط مارک تلنت ، زندگی خود را به گونهای سازماندهی کرده بود که از تماس با دیگران اجتناب کند و جلسات درمانی او اغلب به شکل یک «تکگویی»[11] بدون آگاهی از حضور تحلیلگر پیش میرفت.
فرافکنی پرخاشگری و ترس از تهاجم
ترس شدید از مورد «تهاجم»[12] قرار گرفتن، که ریشه در نقص «پوشش محافظتی» ایگو دارد، یکی از ویژگیهای بارز این بیماران است. تحلیل کیس جیمز نشان میدهد که این ترس، در واقع فرافکنی تکانههای پرخاشگرانه و ویرانگر ناخودآگاه خود اوست. انزوای او یک دفاع دوگانه است: هم برای محافظت از ابژه (تحلیلگر) در برابر این تکانهها و هم برای محافظت از خودش در برابر آگاهی وحشتناک از اینکه منشأ خطر، خود اوست. در واقعیت روانی او، همانطور که تلنت اشاره میکند، «تماس با انجام خشونت مرتبط به نظر میرسد.»[13] بنابراین، با قطع تماس، هم خود و هم دیگری را در امان نگه میدارد.
خشم و تحقیر به عنوان تنظیمکننده فاصله
طغیانهای خشم و تحقیر، ابزارهای قدرتمندی برای مدیریت فاصله هیجانی هستند. خانم R به طور مکرر تحلیلگر خود را با خشم و اتهامات شدید مورد حمله قرار میداد. این حملات کلامی نه تنها راهی برای تخلیه پرخاشگری انباشته شده بود، بلکه به طور ناخودآگاه، توانایی تحلیلگر برای «بقا» در برابر این حملات را نیز آزمایش میکرد. این یک آزمون حیاتی بود تا ببیند آیا تحلیلگر، مانند ابژههای اولیه زندگیاش، تلافی کرده یا او را طرد خواهد کرد یا خیر.
این ساختارهای دفاعی پیچیده، که برای بقای روانی بیمار ضروری هستند، به طور مستقیم پدیدههای انتقالی منحصر به فردی را شکل میدهد که نیازمند رویکردی درمانی متفاوت از تحلیلهای کلاسیک است.

انتقال خودشیفتهوار و بازآفرینی دنیای پیشاابژهای
تفاوت بنیادین میان انتقال خودشیفتهوار (پیشادیپی) و نوروز انتقال (ادیپی) در این است که در انتقال پریادیپال یا خودشیفتهوار، تحلیلگر به عنوان یک شخص جداگانه و متمایز تجربه نمیکند. بلکه، او به عنوان بخشی از خود بیمار، امتدادی از ساختار روانی او، یا بازآفرینی یک حالت همزیستی اولیه و بدون مرز درک میشود. این انتقال، بازتابی از دنیای ابژه درونی بیمار است که در آن تمایز میان خود و دیگری هنوز به طور کامل شکل نگرفته است.
نمونههای بالینی، انواع مختلف این انتقال را به خوبی نشان میدهد:
انتقال دوپاره [14]
خانم R به طور متناوب تحلیلگر خود را به دو شکل کاملاً متضاد تجربه میکرد. در یک جلسه، تحلیلگر «مادر همزیست خوب» و ایدهآل بود که بیمار آرزوی ادغام با او را داشت. در جلسه بعد، با کوچکترین ناکامی، تحلیلگر به «پدر سادیست و طردکننده» تبدیل میشد. این نوسان شدید، بازتابی از دوپارگی در ساختار روانی خود بیمار بود که نمیتوانست جنبههای خوب و بد یک ابژه را به طور همزمان درک و یکپارچه کند.
انتقال همزاد[15]
در رویکرد روانکاوی مدرن، همانطور که میدو توضیح میدهد، تحلیلگر فعالانه تلاش میکند تا شرایطی را فراهم کند که در آن بیمار، تحلیلگر را به عنوان «امتدادی از خود» ببیند. در این حالت، تحلیلگر با «همطنین شدن با بیمار»[16] و ایجاد نوعی «همزمانی»[17]، به تصویری آینهای تبدیل میشود. این تجربه برای بیمارانی که در انزوای عمیق به سر میبرند، اهمیتی حیاتی دارد، زیرا برای اولین بار احساس میکنند که در اتاق تنها نیستند. این اولین گام برای ایجاد یک اتصال هیجانی است.
انتقال ادغامشده و بدون مرز[18]
کیس جیمز نمونهای از بیماری است که برای فرار از تکانههای غیرقابل تحمل پرخاشگرانه و جنسی، به دنبال ادغام در یک «وضعیت بدون مرز» با تحلیلگر بود. او با غرق شدن در تکگوییهای خود، حضور تحلیلگر را به عنوان یک فرد جداگانه به طور فعال از ذهن خود «محو میکرد»[19]. این حالت، یک دفاع قدرتمند در برابر اضطراب ناشی از تعامل با یک ابژه جداگانه و تلاشی برای تنظیم تحریک و بازگشت به یک حالت امن و تمایزنیافته اولیه محسوب میشود.
ماهیت این انتقال پریادیپال به وضوح نشان میدهد که رویکرد درمانی مؤثر نمیتواند بر مداخله مستقیم و تفسیر متمرکز باشد. در عوض، این رویکرد باید بر حضور، پاسخدهی و توانایی تحلیلگر برای ایفای نقشهایی که به او فرافکنی میشود، استوار باشد.

پاسخ درمانی تنظیمشده در انتقال پریادیپال
در کار با بیماران پسرفته، تمرکز استراتژیک از «تفسیر کردن» به «حضور داشتن و پاسخ دادن» تغییر میکند. تفسیر، به ویژه در مراحل اولیه درمان، میتواند توسط بیمار به عنوان یک تهاجم یا عدم درک تجربه شود و دفاعهای او را تقویت کند. در مقابل، یک پاسخ تنظیمشده و همدلانه، به جای به چالش کشیدن دفاعها، به تقویت ایگوی شکننده بیمار و ایجاد یک «محیط نگهدارنده» [20]کمک میکند.
دو تکنیک درمانی کلیدی در این رویکرد عبارتند از:
الف) بقاءابژه [21]
بر اساس نظریه دونالد وینیکات ، یکی از حیاتیترین تجربیات برای رشد روانی کودک، این است که ابژه (مادر) در برابر حملات پرخاشگرانه او «بقاء» یابد؛ یعنی بدون تلافی کردن یا از هم پاشیدن، حضور خود را حفظ کند. این تجربه به کودک اجازه میدهد تا واقعیت بیرونی و قدرت تخریبگری خود را درک کند.
- تحلیل بالینی: در کیس خانم R، نقطه عطف درمان زمانی رخ داد که تحلیلگر در برابر شدیدترین حملات خشم و تحقیر بیمار، بدون تلافی یا طرد کردن او، باقی ماند. این «بقاء»ی تحلیلگر، یک تجربه هیجانی اصلاحی و عمیق برای خانم R بود.
- نتیجه درمانی: برای اولین بار، او توانست تحلیلگر را نه به عنوان یک ابژه دوپاره (مادر ایدهآل یا پدر سادیست)، بلکه به عنوان یک شخص واقعی، جداگانه و مقاوم ببیند. این لحظه، سنگ بنای شکلگیری اتحاد درمانی [22]و آغاز حرکت به سوی یکپارچگی بود.
ب) عملکرد تماس [23]
این مفهوم که توسط میدو و تلنت (با ارجاع به بنجامین مارگولیس) مورد بحث قرار گرفته، بر اهمیت دنبال کردن سرنخهای بیمار برای تعامل تأکید دارد. تحلیلگر باید تماسهای بیمار، حتی موارد جزئی مانند پرسیدن یک سؤال را به عنوان معیاری برای میزان آمادگی او برای تحریک و تعامل در نظر بگیرد.
- تحلیل بالینی: وقتی یک بیمار پسرفته سؤالی میپرسد، این یک دعوت برای ورود به دنیای اوست، اما در سطحی بسیار کنترلشده. پاسخ دادن «در همان سطح»[24]به این تماسها، به جای ارائه یک تفسیر عمیق، از آسیب خودشیفتهوار جلوگیری میکند.
- نتیجه درمانی: این رویکرد به بیمار کمک میکند تا احساس کند در اتاق تنها نیست و تحلیلگر به ریتم او احترام میگذارد. این امر به تدریج ظرفیت بیمار برای تحمل تماس بیشتر را افزایش میدهد و راه را برای ارتباطات عمیقتر هموار میکند.
این پاسخهای درمانی، هرچند حیاتی، تنها یک روی سکه هستند. روی دیگر آن، دنیای درونی خود تحلیلگر و احساساتی است که بیمار در او برمیانگیزد؛ یعنی انتقال متقابل.

انتقال متقابل و ارتباط آن با انتقال پریادیپال
در روانکاوی مدرن، انتقال متقابل دیگر یک مانع یا نقطه ضعف تحلیلگر تلقی نمیشود، بلکه به عنوان یک ابزار تشخیصی و درمانی ضروری، به ویژه در کار با حالات پسرفته و پیشاکلامی، در نظر گرفته میشود. احساساتی که در تحلیلگر «القا» میشوند، اغلب بازتاب دقیقی از حالات درونی فرافکنیشده بیمار هستند که او قادر به بیان کلامی آنها نیست.
تحلیل احساسات القاء شده در تحلیلگران موارد بالینی، این موضوع را روشن میسازد:
احساس بیکفایتی، بیتفاوتی یا تهاجمی بودن
در کار با جیمز، تحلیلگر احساسات متناقضی را تجربه میکرد. گاهی احساس میکرد به بیمار «بیتوجه» است و گاهی میترسید که هرگونه تماسی از سوی او به عنوان یک «تهاجم» تجربه شود. این احساسات، بازتاب مستقیم دوگانگی درونی خود بیمار بین میل شدید به تماس و ترس فلجکننده از آن بود.
احساس خستگی، خوابآلودگی یا بیحوصلگی
میدو به کیس برایس بویر اشاره میکند که در جلسات با بیماری دچار خشم شدید، به خواب میرفت. همینطور در کیس مطرحشده توسط وایت در مقاله تلنت، تحلیلگر هنگام مواجهه با خشم ناهشیار بیمار دچار بیحوصلگی و خوابآلودگی میشد. این واکنشها تنها پاسخ سادهای به خشم بیمار نیستند؛ بلکه نشان میدهند که تحلیلگر ناخودآگاه برای محافظت از خود در برابر شدت هیجانهای غیرقابل تحمل، از دفاعهای درونی استفاده میکند. این پدیده در سطحی بینذهنی رخ میدهد و تجربهی هیجانی بیمار را بهطور مستقیم به بدن و روان تحلیلگر منتقل میکند.
احساسات مادرانه و حس کردن نوزاد درون بیمار
پس از گشوده شدن سوگ خانم R، او در یکی از جلسات به خوابی آرام فرو رفت. در آن لحظه، تحلیلگر او گزارش میدهد که «احساسات لطیفی» را تجربه کرده و «نوزاد درون او» را حس کرده است. این تغییر در پادانتقال، نشاندهنده پیشرفت درمانی و ظهور بخشهای آسیبپذیرتر و نیازمند بیمار بود که پیش از آن زیر لایههای دفاعی خشم و تحقیر پنهان شده بود.
توانایی تحلیلگر برای تحمل، درک و استفاده سازنده از این احساسات القایی، برای بازگرداندن تجربیات هیجانی به بیمار به شکلی قابل هضم و قابل درک، حیاتی است. این فرآیند، پایه و اساس دستیابی به اهداف درمانی عمیقتر را تشکیل میدهد.

اهداف درمانی؛ در انتقال پریادیپال
هدف نهایی درمان این بیماران، صرفاً کسب بینش در مورد تعارضات گذشته نیست، بلکه دستیابی به تغییرات ساختاری پایدار در ایگو و ایجاد ظرفیت برای برقراری ارتباط هیجانی است. این فرآیند تحول، از طریق رابطه درمانی و تجربیات هیجانی اصلاحی که در آن رخ میدهد، امکانپذیر میشود.
فرآیندهای کلیدی این تحول درمانی عبارتند از:
گشودن سوگ مسدود شده و حرکت به سوی جایگاه افسردهوار[25]
کیس خانم R نمونهای برجسته از این فرآیند است. پس از آنکه تحلیلگر از حملات خشم او «بقاء» یافت، بیمار توانست با احساس گناه ناشی از پرخاشگری خود نسبت به مادرش روبرو شود (نظریه ملانی کلاین). این مواجهه، راه را برای تجربه سوگ واقعی برای ابژه از دست رفته گشود. همانطور که خود بیمار در لحظه شکست درمانی فریاد زد: «درسته. کار من بود … ازش متنفر بودم چون خیلی پیر بود». این فرآیند به او اجازه داد تا عشق و نفرت را نسبت به یک ابژه یکپارچه کند و برای اولین بار، ظرفیت «نگرانی» برای دیگری را در خود پرورش دهد که این خود، نشانه ورود به جایگاه افسردهوار است (یعنی ظرفیت یکپارچهسازی جنبههای خوب و بد یک ابژه و احساس نگرانی برای آن.)
از تکگویی به گفتگو: انتقال پریادیپال در عمل
پیشرفت درمانی در این بیماران را میتوان در گذار آنها از یک حالت ارتباطی یکطرفه به یک گفتگوی واقعی و متقابل مشاهده کرد. این گذار، تجلی رفتاری تغییرات ساختاری است که از طریق «بقاء ابژه» و پردازش پرخاشگری کهن به دست آمده است. جیمز از حالتی که در آن تحلیلگر تقریباً وجود نداشت، و خانم R از حالتی که در آن تحلیلگر تنها یک ابژه دوپاره بود، به تدریج به سمت برقراری یک دیالوگ واقعی حرکت کردند. گفتگوی بینفردی با تحلیلگری که «بقا» یافته است، درونیسازی شده و به شکلگیری یک «دیالکتیک درونروانی» منجر میشود که در آن، بخشهای دوپاره خود میتوانند با یکدیگر گفتگو کنند.
تبدیل پرخاشگری خام به عواطف قابل تحمل
همانطور که کاوالر-آدلر در نتیجهگیری خود بیان میکند، کار ساختاری در «رابطه درمانی با ابژه» [27]به بیمار کمک میکند تا «پرخاشگری کهن»[28] را به عواطف قابل تأمل و پیچیدهتری مانند غم و اندوه تبدیل کند. این کیمیاگری هیجانی، به نوبه خود، منجر به پیشرفتهای رشدی در یکپارچگی خود و تفرد میشود و ظرفیت بیمار را برای عشق ورزیدن و برقراری ارتباطات سالم افزایش میدهد.
این تحولات، نشاندهنده یک تغییرعمیق و ساختاری است که قدرت یک رابطه درمانی صحیح را به نمایش میگذارد.

نتیجهگیری درباره انتقال پریادیپال
روانکاوی مدرن در کار با بیماران پسرفته، بر درک عمیق دفاعهای خودشیفتهوار تأکید میکند و آنها را به عنوان ابزارهایی برای بقا میبیند. در این رویکرد، انتقال پریادیپال به شکل بازآفرینی روابط اولیه در اتاق درمان ظاهر میشود و درمانگر با پاسخهای تنظیمشده خود به این تجربهها پاسخ میدهد. تکنیکهایی مانند بقا ابژه، حفظ تماس روانی و استفاده سنجیده از پادانتقال القایی به عنوان ابزاری برای تشخیص، نقش مرکزی در این شیوه درمانی دارند.
این جهتگیری نظری، از مدلهای کلاسیک مبتنی بر تعارض فاصله میگیرد و به سمت رویکردهای رشدی حرکت میکند که بر نقصهای ساختاری ایگو تمرکز دارند. در این مدل، تحلیلگر فقط مفسر نیست؛ او محیطی امن و نگهدارنده ایجاد میکند تا فرآیندهای رشدی که متوقف شدهاند، بتوانند دوباره فعال شوند. فضای درمانی به بستری تبدیل میشود که در آن هیجانات خام و غیرقابل تحمل مجال تجربه، نگهداری و دگرگونی پیدا میکنند و به عناصر سازنده ساختار روانی تبدیل میشوند.
در نهایت، این شیوه درمان نشان میدهد که رابطه درمانی میتواند قدرتی تحولآفرین داشته باشد: توانایی تحمل شدیدترین حالات هیجانی بیمار و کمک به تبدیل آنها به زمینهای برای رشد، یکپارچگی و شکلگیری تجربهای انسانی و معنادار.
سخن سردبیر
این نوشته با یکی از چالشهای مهم روانکاوی مدرن سروکار دارد: کار با بیماران پسرفته و وضعیتهایی که میان هیجان خام و ارتباط انسانی شکل میگیرند. متن، خواننده را با مفاهیمی مثل انتقال پریادیپال، دفاعهای خودشیفتهوار، بقاء ابژه و انتقال متقابل القایی آشنا میکند و او را به تجربهی زیستهی اتاق درمان نزدیک میکند. در چنین وضعیتی، تحلیلگر با ظرفیت نگهدارندهی خود و حساسیت هیجانیاش نقش فعالانهای در ساختن محیط روانی ایفا میکند.
در این جستار، رابطهی بیمار و تحلیلگر نه صرفاً مشاهدهگرانه بلکه پویا و دوسویه توصیف میشود. تحلیلگر از تفسیر صرف عبور کرده و با حضور عاطفی، گوشدادن فعال و تحمل هیجان، مسیر رشد روانی را ممکن میسازد. این متن ما را دعوت میکند به این فکر کنیم که درمان، ورای گفتار، چگونه میتواند تجربهای ترمیمی و بازسازنده باشد.
منابع
Preoedipal Roots of Perversion
Opening up Blocked Mourning in the Preoedipal Character
The Fear of Invasion in a Preoedipal Patient
The Preoedipal Transference
[1] regressed
[2] Phyllis Meadow
[3] contact function
[4] object survival
[5] induced countertransference
[6] Hyman Spotnitz
[7] Cocoon State
[8] Susan Kavaler-Adler
[9] affectively sealed off
[10] Arnold Modell
[11] monologue
[12] invasion
[13] contact seems to be associated with doing violence
[14] Split-Object Transference
[15] Twinship Transference
[16] resonating with the patient
[17] synchronicity
[18] Boundariless Transference
[19] obliterated
[20] holding environment
[21] Object Survival
[22] working alliance
[23] The Contact Function
[24] in kind
[25] Depressive Position
[26] Dialogue
[27] therapeutic object relationship
[28] archaic aggression
تجربه ای متفاوت
چرا مرکز تجربه زندگی؟
چرا پیشنهاد میکنی مرکز تجربه زندگی را برای خدمات سلامت روان انتخاب کنید
آشنایی با
فرهنگ ایرانیان و ادبیات جامعه ایرانی
زبان، فرهنگ و ادبیات مشترک در فرآیند رواندرمانی
اهمیت زیادی دارد ما درمانگرانی با فرهنگ و زبان
مشترک به شما اختصاص خواهیم داد
انتخاب درمانگر مناسب شما با کمک
متخصصین ارجاع
انتخاب درمانگر مناسب امر مهم و حساسی است ما با بهره گیری از متخصصین خود
در امر ارجاع کمک میکنیم این امر مهم هرچه بهتر انجام شود
استفاده از پلتفرمهای
امن برای برگزاری جلسات آنلاین
با توجه به حساسیت خدماتی که ارائه میکنیم، حریم خصوصی شما را در الویت قرار میدهیم
تجربه موفق
مشاوره با ایرانیان سراسر جهان
سالهاست که در کنار ایرانیان در سراسر دنیاییم تا خدماتی با کیفیت به شما ارائه کنیم هر کجا که باشید
امکان پرداخت با تمامی ارزهای رایج سراسر دنیا
با هر ارزی از هرکجای جهان امکان پرداخت مناسب شما را فراهم میکنم
همین حالا شروع کنید




